دیکشنری فارسی

installment (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/in stôl´mǝnt/n.

● (در پرداخت بدهی و غیره) قسط، بخشه، کوشنه

the payment of monthly installments

پرداخت اقساط ماهانه

by installment

به طور قسطی

a loan installment

قسط وام

● (نمایش تلویزیونی و رادیویی - داستان مجله و غیره) بخش، سری

an installment show

نمایش سریالی

the next installment of the story will be published next week

بخش دیگر داستان هفته‌ی آینده منتشر خواهد شد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن