instill or instil
معنی کامل و مثالها
/in stil´/vt.
● قطره قطره وارد کردن، چکاندن
then instill a few drops of warm olive oil
سپس چند قطره روغن زیتون گرم (در آن) بچکانید.
● (با: in یا into) القا کردن، (به تدریج) نیوشاندن، (در فکر کسی) جایگزین کردن
he tried to instill the principles of religion into them
او کوشید اصول مذهب را به آنها القا کند.