دیکشنری فارسی

instill or instil

معنی کامل و مثال‌ها

/in stil´/vt.

● قطره قطره وارد کردن، چکاندن

then instill a few drops of warm olive oil

سپس چند قطره روغن زیتون گرم (در آن) بچکانید.

● (با: in یا into) القا کردن، (به تدریج) نیوشاندن، (در فکر کسی) جایگزین کردن

he tried to instill the principles of religion into them

او کوشید اصول مذهب را به آنها القا کند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن