institutional
UKinstitjuːʃənl
US'ınstı'tu:ʃənəl
معنی فارسی
بنگاهي ، وابسته به مبادي يا اصول ،
داراي بنگاه هاي علمي يا خيراتي
معنی کامل و مثالها
/-shǝ nǝl/adj.
● سازمانی، نهادی، درنهشتی، بنیادی
institutional reforms
اصلاحات سازمانی
the mentally ill who need institutional care
بیماران روانی که نیاز به مراقبت سازمانی دارند
the institutional elements of a political system
عوامل سازمانی یک نظام سیاسی
● وابسته به موسسه (نه فرد)
institutional sales
فروشهای موسساتی (سازمانی)
● وابسته به آگهی و تبلیغات که هدف آن بالا بردن شهرت موسسه است (نه زیاد کردن میزان فروش و غیره)
تعریف انگلیسی
adjective
- relating to or constituting or involving an institution “institutional policy” “Pertains to noun: institution”
- organized as or forming an institution “institutional religion”