دیکشنری فارسی

integrant

UKintigrənt

معنی فارسی

مکمل متمم جز مکمل

معنی کامل و مثال‌ها

/-grǝnt/adj., n.

جز، سازنده، بندک ساز، بخش اساسی، بخش تشکیل دهنده

واژه‌های دیگر با معنی «مکمل»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن