intercommunicate
UKintəkəmjuːnikeit
معنی فارسی
(باهم) مراوده کردن ، باهم ارتباط داشتن ،
با هم گفتگو کردن
معنی کامل و مثالها
/in´tǝr kǝ myōō´ni kāt´/vt., vi.
● ارتباط متقابل داشتن، همپیامی کردن، هم پیام شدن، (در داخل ساختمان یا کشتی یا هواپیما و غیره با هم مخابره کردن) هم پیام گیری کردن، آگه رسانی کردن
● (دو یا چند اتاق و غیره) به هم راه داشتن
intercommunicating rooms
اتاقهای تودرتو
* intercommunication, n.
ارتباط متقابل، هم پیامی، هم پیامگیری، آگهرسانی
* intercom(munication) system
(در داخل ساختمان یا کشتی و غیره) سازگان پیامگیری درونی، سازگان پیام گیر
تعریف انگلیسی
verb
- be interconnected, afford passage “These rooms intercommunicate” “Something ----s”
- transmit thoughts or feelings “He communicated his anxieties to the psychiatrist” “Somebody ----s” “Somebody ----s something” “Somebody ----s something to somebody”