intercross
معنی فارسی
از ميان يکديگر گذر کردن ، از هم گذشتن ،
تقاطع کردن ، روي هم واقع شدن
معنی کامل و مثالها
/in´tǝr krôs´,in´tǝr krôs´, in´tǝr krôs´/vt., vi., n.
● (نادر) یکدیگر را قطع کردن، همبری کردن
● رجوع شود به: hybridize
● رجوع شود به: hybrid