دیکشنری فارسی

intermit

معنی فارسی

تا چندي وا داشتن ، تا چندي ول دادن ،

نوبت داشتن ، ول کردن ، فاصله دادن

معنی کامل و مثال‌ها

/in´tǝr mit´/vt., vi.

● دارای وقفه کردن یا شدن، متناوب کردن یا شدن، ادواری کردن یا شدن، گاه ایستا کردن یا شدن، گاهوار کردن، پستامند کردن، پستادار کردن، متوقف کردن

a high fever that intermitted regularly

تب شدیدی که مرتبا تکرار می‌شد

تعریف انگلیسی

verb
  1. cease an action temporarily “We pause for station identification” “let's break for lunch” “Somebody ----s”

مترادف‌ها

I. verb active
1. Suspend, interrupt, stop for a while or for a time.
2. Discontinue, cease, stop, leave off, give over.
II. verb neuter
Cease, abate, subside, be suspended, be interrupted, cease for a time.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن