intromittent معنی فارسی در اوردن داخل کردن جا دادن واژههای دیگر با معنی «در اوردن» intromit در اوردن، داخل کردن، جا دادن interject در ميان اوردن، بطور معترضه گفتن، در ميان انداختن interjector در ميان اوردن، بطور معترضه گفتن، در ميان انداختن cleck ازتخم در اوردن، تخم گذاشتن. unpeg ميخ در اوردن از، گيره را باز کردن از. update بهنگام در اوردن. unearth از زيرخاک در اوردن، افتابي کردن، از لا نه بيرون کردن substantivize بصورت اسم در اوردن، داراي ماهيت کردن، ذاتي کردن. Japanize بسبک ژاپني در اوردن، بسبک ژاپوني تزئين نمودن. disfrock جامه از تن در اوردن، از کسوت روحاني خارج شدن.