invalid (1)
معنی کامل و مثالها
/in´vǝ lid, -lēd´/adj., n.,vt.
● علیل، رنجور، زمینگیر، نزار، دردمند، انگشتال، آکمند، توان کاسته، معلول، بیواره
he hired a nurse to take care of his invalid mother
او برای مراقبت از مادر رنجورش پرستار اجیر کرد.
● وابسته به علیلها
an invalid home
خانهی معلولین
● آدم آکمند، آدم رنجور
invalids are given financial assistance
به معلولین کمک هزینه داده میشود.
he called France an economic invalid
او فرانسه را یک معلول اقتصادی نامید.
● نزار کردن، توان کاسته کردن، زمین گیر کردن
● (انگلیس - خدمت نظام) معافیت پزشکی دادن، (از خدمت یا حضور در جبهه) معاف پزشکی کردن