دیکشنری فارسی

invalid (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/in´vǝ lid, -lēd´/adj., n.,vt.

● علیل، رنجور، زمینگیر، نزار، دردمند، انگشتال، آکمند، توان کاسته، معلول، بیواره

he hired a nurse to take care of his invalid mother

او برای مراقبت از مادر رنجورش پرستار اجیر کرد.

● وابسته به علیل‌ها

an invalid home

خانه‌ی معلولین

● آدم آکمند، آدم رنجور

invalids are given financial assistance

به معلولین کمک هزینه داده می‌شود.

he called France an economic invalid

او فرانسه را یک معلول اقتصادی نامید.

● نزار کردن، توان کاسته کردن، زمین گیر کردن

● (انگلیس - خدمت نظام) معافیت پزشکی دادن، (از خدمت یا حضور در جبهه) معاف پزشکی کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن