inwardly
UKinwədliː
US'ınwədlı
معنی فارسی
ازدرون ازتو باطنا روحا درست کاملا
معنی کامل و مثالها
/-lē/adv.
● از درون، در درون، به سوی درون
the missile moves inwardly to the center of the gallaxy
موشک به درون و به سوی مرکز کهکشهان حرکت میکند.
● درونا، باطنا، از ته دل
she was inwardly happy
او باطنا خوشحال بود.