دیکشنری فارسی

jib (3)

معنی کامل و مثال‌ها

/jib/n., vi.

● (به ویژه در مورد اسب) یکه خوردن، رموک شدن (مثلا به خاطر دیدن چیزی)، رم کردن

the horse jibbed at a snake

اسب با دیدن مار رم کرد.

● (از جای خود) جم نخوردن، باز ایستادن، جلو نرفتن، پس کشیدن

● (جانور و گاهی انسان) رموک، زود رم، چموش

● بی میلی نشان دادن، خودداری کردن، پرهیزیدن

she jibbed on singing because the men were there

چون مردها آنجا بودند از آواز خواندن امتناع کرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن