دیکشنری فارسی

jittery

UKdʒitəriː US'dʒıtərı

معنی فارسی

وحشت زده و عصبي.

عصبي، رعشه دار

معنی کامل و مثال‌ها

/jit´ǝrē/adj.

● (عامیانه)

● دچار دلهره، با ترس و لرز، دچار دلشوره

when she entered the dark room, she became jittery

وقتی وارد اتاق تاریک شد دچار دلهره شد.

● عصبی، رعشه دار

too much coffee makes him jittery

(نوشیدن) قهوه‌ی زیاد او را عصبی می‌کند.

تعریف انگلیسی

adjective
  1. characterized by jerky movements “a jittery ride” “Pertains to noun: jitter”
  2. being in a tense state

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن