job (1)
معنی کامل و مثالها
/jäb/n., adj., vi., vt.
● کار، شغل، دخش، ورزه
her job is answering letters
کار او پاسخ دادن به نامهها است.
I hope next time you'll do a better job
امیدوارم دفعهی دیگر کارت بهتر باشد.
● انجام کار (یا وظیفه یا قرارداد)
his new book is a superb job
کتاب تازهی او کار فوقالعادهای است.
the job of reforming the government
کار اصلاح دولت
● مقام، موقعیت شغلی، سمت، پیشه
he has an important job in the company
او در شرکت سمت مهمی دارد.
● (عامیانه) تبهکاری، سرقت، کار خلاف
the gang that pulled the bank job
باندی که به بانک دستبرد زد
● (عامیانه) قضیه، رویداد، موضوع، ماجرا، چیز
I held the job and he hammered it
من آن را نگه داشتم و او به آن چکش زد.
● (انگلیس: عملی که ظاهرا به خاطر منافع همگانی و ملی ولی باطنا به خاطر منافع شخصی انجام میشود) سواستفاده، زد و بند کردن، بند و بست
● کار کنتراتی، مقاطعه، کارچاق کنی، مزدکاری، بنکداری
he is paid by the job
او مزدکاری میکند.
● کار قراردادی انجام دادن، مقاطعه کردن، مقاطعهکاری کردن، کار چاق کردن، مقاطعهی عمده پذیرفتن (و به مقاطعهکاران فرعی واگذار کردن)، واسطهکاری کردن
he jobs the road building to the lowest bidders
او ساختن راه را به ارزانترین مقاطعهکاران فرعی واگذار میکند.
● عمدهفروشی کردن (از تولیدکننده خریدن و به فروشگاهها فروختن)، بنکداری کردن
his company jobs and does not deal with retail customers
شرکت او عمدهفروشی میکند و با مشتریان خردهپا سر و کار ندارد.
● کار سخت، عمل شاق
convincing him was quite a job
مجاب کردن او کار کاملا شاقی بود.
● به مقاطعه دادن
● (اسب یا کالسکه و غیره) کرایه کردن یا دادن
● گول زدن، حقه زدن، بامبول سوار کردن
he won the election by jobbing his rival
او با حقه زدن به رقیبش انتخابات را برد.
* odd jobs
کارهای گوناگون، خردهکاری، کارهای سرپایی، پادویی
we hired him to do the odd jobs around the farm
او را برای انجام کارهای متفرقهی مزرعه استخدام کردیم.
* do (or make) a good (or bad) job
خوب (یا بد) کار کردن
she did a very good job of cooking our dinner
شام ما را عالی پخت.
* (a) good job
(انگلیس) خوش شانسی، کار خدا
it was a good job you didn't hit the old man!
خدایی شد که به پیرمرد نزدی!
* do the job
کار را انجام دادن، بهدرد خوردن، (برای انجام کار) کافی بودن
the car is old but it will do the job
اتومبیل کهنه است ولی بهدرد کار میخورد.
* do a job on someone
کلاه سر کسی گذاشتن، به کسی حقه زدن
* (a) full-time job
کار تمام وقت
* give someone (or something) up as a bad job
از کسی (یا چیزی) نومید شدن یا دل کندن
* is just the job
درست آن چیزی است که لازم بود
a glass of cold water is just the job
یک لیوان آب سرد خیلی میچسبد.
* make the best of a bad job
کار یا چیز بد یا ناخوشآیند را تا میشود خوب انجام دادن
* on the job
1- حین انجام کار
some of these things are to be learned on the job
برخی از این چیزها را باید طی انجام کار (در عمل) یاد گرفت.
2- (خودمانی) دارای دقت در کار، دقیق، هوشیار، زبل 3- در محل کار (یا کارگاه)
lumber piled on the job
الواری که در محل کار انباشته شده است
* on with the job of
سرگرم یا درگیر در عمل یا شغل به خصوصی
together let's get on with the job of rebuilding our economy
بیایید با هم کار بازسازی اقتصادمان را پیگیری کنیم.
* the job at hand
کاری که فعلا در دست است، کار فعلی، کار در پیش
let's continue with the job in hand
بیایید کار فعلی را ادامه بدهیم.