دیکشنری فارسی

jumble (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/jum´bǝl/vt., vi.

● قاتی پاتی کردن، تلمبار کردن یا شدن، درهم و برهم کردن

books, shoes, dolls and clothes were jumbled together

کتاب و کفش و عروسک و لباس روی هم تلمبار شده بود.

files and papers were jumbled together on his desk

پرونده‌ها و اوراق مختلف به طور درهم و برهم روی میزش انباشته شده بود.

● توده‌ی درهم و برهم، تلمبار

a jumble of broken china dishes

توده‌ی درهم وبرهمی از ظروف چینی شکسته

● (فکرا یا روحا) درهم آمیخته کردن، درهم و شوریده کردن یا شدن، آشفته کردن یا شدن

fear jumbled his thoughts

ترس افکار او را به هم زده بود.

jumbled memories

خاطرات آشفته

● گیجی، حواس‌پرتی، آشفتگی

her mind was filled with a jumble of ideas

مغزش پر از اندیشه‌های آشفته بود

● به‌طور نامنظم حرکت کردن، ریختن به درون (یا برون)

the students jumbled through the door

دانشجویان بدون نظم و ترتیب از در عبور کردند.

● (انگلیس: اشیای ناخواسته) خرت و پرت، اشیای متفرقه

* jumble sale

(انگلیس) حراج اشیای متفرقه و مستعمل (معمولا به سود امور خیریه)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن