jumble (2)
معنی کامل و مثالها
/jum´bǝl/vt., vi.
● قاتی پاتی کردن، تلمبار کردن یا شدن، درهم و برهم کردن
books, shoes, dolls and clothes were jumbled together
کتاب و کفش و عروسک و لباس روی هم تلمبار شده بود.
files and papers were jumbled together on his desk
پروندهها و اوراق مختلف به طور درهم و برهم روی میزش انباشته شده بود.
● تودهی درهم و برهم، تلمبار
a jumble of broken china dishes
تودهی درهم وبرهمی از ظروف چینی شکسته
● (فکرا یا روحا) درهم آمیخته کردن، درهم و شوریده کردن یا شدن، آشفته کردن یا شدن
fear jumbled his thoughts
ترس افکار او را به هم زده بود.
jumbled memories
خاطرات آشفته
● گیجی، حواسپرتی، آشفتگی
her mind was filled with a jumble of ideas
مغزش پر از اندیشههای آشفته بود
● بهطور نامنظم حرکت کردن، ریختن به درون (یا برون)
the students jumbled through the door
دانشجویان بدون نظم و ترتیب از در عبور کردند.
● (انگلیس: اشیای ناخواسته) خرت و پرت، اشیای متفرقه
* jumble sale
(انگلیس) حراج اشیای متفرقه و مستعمل (معمولا به سود امور خیریه)