دیکشنری فارسی

keen (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kēn/adj.

● برنده، تیز، برا، بران

a keen edge

لبه‌ی تیز

a keen sword

شمشیر بران (تیز)

● سخت، شدید، تند و تیز، مشتاق

a keen appetite

اشتهای شدید

a keen scent

بوی تند

a keen wind

باد تند

a keen desire

میل شدید

he is keenly interested in seeing you

او خیلی مشتاق دیدار شماست.

he is very keen on the girl next door

او گلویش پیش دختر همسایه گیر کرده است.

● (دیدن و شنیدن و اندیشیدن) تیزبین، تیزهوش، دارای گوش تیز، زیرک

keen intelligence

هوش زیاد

keen eyes

چشمان تیزبین

keen questions

پرسش‌های تیزهوشانه

a keen businessman

یک سوداگر زیرک

keen competition

رقابت شدید

● (امریکا ـ خودمانی) عالی، بسیار خوب

● (انگلیس ـ قیمت) نازل، ارزان

* keen as mustard

(انگلیس) بسیار مشتاق، سخت خواهان

* keen on something (or somebody)

مشتاق چیزی (یا کسی)، خواهان

he is not very keen on going

خیلی میل به رفتن ندارد.

keen on swimming

علاقمند به شنا

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن