دیکشنری فارسی

key (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kē/n., pl.,

● کلید، بژنگ، بزنگ

I don't have the key to this lock

کلید این قفل را ندارم.

car key

کلید اتومبیل، سویچ اتومبیل

● انواع ابزار کلید مانند (از نظر عمل یا شکل)، کوک، دسته (مثلا دسته‌ی ساعت)، کلید (پیانو)، شستی، دکمه، کلید برق، سوئیچ (برق)، زبانه، میله‌ی اتصال، خار، فشاره

a watch key

کوک ساعت

piano keys

کلیدهای پیانو

typewriter keys

دکمه‌ها (جاانگشتی‌ها)ی ماشین تحریر

● نشان کلید مانند، نماد کلید، کلید افتخاری

they presented him with the key to the city

کلید (افتخاری) شهر را به او تقدیم کردند.

● هرچیز مهم و کلیدی

Vicksburg was the key to the lower Mississippi

شهر ویکزبرگ کلید دستیابی به می‌سی‌سی‌پی سفلی بود.

● مفتاح، راه حل، گشاگر، گشا، کلید حل مسئله و غیره، راهنما، رهگشا

a book of mathematical tests, complete with key

کتاب مسایل ریاضی به همراه پاسخنامه

a list of technical terms with a pronunciation key

فهرست واژه‌های فنی با کلید تلفظ

money is the key to the company's problems

پول حلال مشکلات شرکت است.

a key factor

عامل کلیدی، سازه‌ی پژنگی

● کلیدی، اصلی، مهم، مهند

a key actor

بازیگر اصلی

they have monopolized the key positions in the ministry

آنان مقام‌های کلیدی وزارتخانه را قبضه کرده‌اند.

the key features of French cars

ویژگی‌های مهم اتومبیل‌های فرانسوی

he has a key role in this team

او در این تیم نقش کلیدی دارد.

● لحن، سبک، آهنگ صدا

he spoke in a plaintive key

او با لحن شکوه‌آمیزی حرف می‌زد.

in a cheerful key

با لحن شاد

low-key remarks

اظهارات با لحن ملایم

● (گیاه‌شناسی) رجوع شود به: key fruit

● (زیست شناسی) فهرست ویژگی‌ها (که برای رده‌بندی کردن گونه‌ها و غیره به کار می‌رود)

● مایه، گام، (کامپیوتر) کلید

● (بسکتبال) ناحیه‌ی زیر حلقه (که به رنگ آبی رنگ شده است)

● با کلید سفت کردن یا قفل کردن

● کلیددار کردن، دارای کلید راهنما (یا رهگشا یا حل‌المسایل و غیره) کردن

● (معماری) دارای سنگ تاج کردن، سنگ تیزه‌ی تاق را گذاشتن

● هماهنگ کردن، هم‌ساز کردن، آهنگ (چیزی) را تنظیم کردن، کوک کردن، میزان کردن

to key the strings of a violin

تارهای ویولن را کوک کردن

his remarks were keyed to the situation

اظهارات او با وضعیت جور بود.

● رجوع شود به: keyboard

● (با: up) هیجان‌زده یا عصبی کردن، نگران کردن

she was keyed up over the prospect of an operation

عمل جراحی در آینده او را نگران کرده بود.

* key(-)in

(کامپیوتر ـ درون‌داد اطلاعات از راه صفحه‌ی کلید) درون‌داد کلیدی، درون‌داد کردن، بژنگان کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن