kill (1)
معنی کامل و مثالها
/kil/vt., vi., n.
● کشتن، میراندن، به قتل رساندن، مقتول کردن، ذبح کردن
they were killed in the war
آنها در جنگ کشته شدند.
Rustam killed his own son
رستم پسر خودش را کشت.
the car accident killed five people
تصادف اتومبیل منجر به قتل پنج نفر شد.
here they kill the sheep and freeze the meat
در اینجا گوسفندها را ذبح میکنند و گوشت آنها را منجمد میکند.
this poison kills rats
این زهر موشها را میکشد.
● ازبین بردن، نابود کردن، تلف کردن
foreign competition killed local industries
رقابت خارجی صنایع محلی را نابود کرد.
his opposition killed our chances of succeeding
مخالفت او احتمال موفقیت ما را ازبین برد.
he knew that he would not be able to kill the evil in the world
او میدانست که نخواهد توانست بدی را از دنیا ریشهکن کند.
the drought killed our crops
خشکسالی محصولات ما را نابود کرد.
● اثر چیزی را ازبین بردن، خراب کردن، بیجلوه کردن
the addition of even one wrong color will kill the carpet
افزودن حتی یک رنگ ناجور فرش را خراب میکند.
to explain a joke is to kill it
توضیح دادن لطیفه اثر آن را ازبین میبرد.
● (با رای منفی یا وتو و غیره) لایحه (و غیره) را با شکست مواجه کردن، رد کردن
the bill was killed on the first vote
در نخستین رایگیری لایحه رد شد.
I asked for a transfer, but my petition was killed
تقاضای انتقال کردم ولی درخواستم رد شد.
● وقتکشی کردن، وقت گذرانی کردن، اتلاف وقت کردن
to kill time until the train arrived, he started counting the beams on the ceiling
او برای گذراندن وقت تا آمدن قطار شروع به شمردن تیرهای سقف کرد.
they killed the entire day playing backgammon
آنها یک روز تمام را صرف بازی تختهنرد کردند.
● (صدا) خفه کردن، (چراغ و نور) خاموش کردن، (موتور و غیره) ازکار انداختن، متوقف کردن، فروکشاندن، فرونشاندن
he killed the engine and got out of the car
او موتور را خاموش کرد و از اتومبیل خارج شد.
a sandwitch to kill her hunger
یک ساندویچ برای فرونشاندن گرسنگی او
● سانسور کردن، جلو طبع یا نشر (چیزی) را گرفتن، (از متن و غیره) زدن، (چاپ) حذف کردن
to kill a newspaper article
جلو چاپ مقالهی روزنامه را گرفتن
they killed a good part of the story for political reasons
آنان به دلایل سیاسی بخش مهمی از داستان را حذف کردند.
● (عامیانه) از درد (یا خنده یا خستگی و غیره) بیتاب کردن، ازپا درآوردن، خسته کردن
this noise is killing me!
این سروصدا دارد مرا میکشد!
my feet are killing me!
پاهایم خیلی درد میکند! (مردم از پادرد!)
the heat and the heavy work killed him and he had to lie down
گرما و کار شاق او را بیتاب کرد و مجبور شد دراز بکشد.
to kill oneself with laughter
از خنده رودهبر شدن
● (خودمانی) تماما خوردن، (تا ته) سرکشیدن، (همه را) بالا دادن، تمام کردن
he killed his drink and held out the empty glass
او مشروب خود را بالا داد و با دست دراز لیوان خالی را بلند کرد.
● مردن، کشته شدن، ازبین رفتن
plants that kill easily
گیاهانی که زود میمیرند.
● کشتار، قتل، کشش (برابر با: killing)، (ارتش) کشندگی
they were getting ready for the kill
آنان برای کشتار آماده میشدند.
an animal on the kill
حیوان در حال شکار یا کشتن طعمه
kill factor
ضریب کشندگی
● شکار، تعداد یا میزان شکار
the annual kill of pheasants is about 50.000
شکار سالیانهی قرقاول تقریبا به 50000 میرسد.
● (در مورد کشتی و هواپیما و تانک و غیرهی دشمن) غرق کردن، منهدم کردن
the submarines' mission was to kill enemy ships
ماموریت زیردریاییها غرق کردن کشتیهای دشمن بود.
a helicopter that can kill ten tanks per minute
هلیکوپتری که میتواند هر دقیقه ده تانک را نابود کند.
● (تنیس) توپ را محکم زدن (به طوری که نتوان آن را برگشت داد)
● (عامیانه) خوب تحت تاثیر قرار دادن، واله و فریفته کردن
she was dressed to kill
لباس مکشمرگما پوشیده بود.
on her first appearance on stage, she killed the audience
در اولین ظهور خود بر صحنه، حضار را کشته و مردهی خود کرد.
* in at the kill
1- حاضر در موقع ذبح حیوان شکار شده 2- شاهد اوج یا پرهیجانترین مرحلهی هرچیز
* kill off
ریشهکن کردن، تا نفر آخر کشتن، کاملا نابود کردن