دیکشنری فارسی

kindle (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kin´dǝl/vt., vi.

● (آتش را) روشن کردن، گیراندن، افروختن

to kindle the fire, you must fan it

برای گیراندن آتش باید آن را باد بزنی.

● روشن شدن، گرفتن (آتش)، افروخته شدن

wet wood does not kindle easily

چوب‌تر به آسانی افروخته نمی‌شود.

● آتش زدن، سوزاندن

● برانگیختن، انگیزاندن، به هیجان درآمدن یا درآوردن، برانگیخته شدن

her speech kindled the students' interest

نطق او علاقه‌ی شاگردان را برانگیخت.

the birth of Hassan kindled a new hope in the hearts of his parents

تولد حسن امید تازه‌ای در دل والدینش برانگیخت.

● درخشان شدن، درخشیدن، برق زدن

his eyes were kindling with joy

چشمانش از خوشی برق می‌زد.

admiration kindled his pale face

تحسین چهره‌ی رنگ پریده‌ی او را برافروخته کرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن