دیکشنری فارسی

lag (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/lag/n., vi.

● (با: behind) عقب بودن، عقب افتادن، لک‌لک کردن

the country's economy lags behind those of its neighbors

اقتصاد کشور از اقتصاد همسایگانش عقب است.

he lagged behind the rest because his shoes were hurting his feet

او از دیگران عقب ماند چون کفش‌هایش پاهایش را می‌زد.

in space technology they lag behind us by ten years

آنها در فنون فضانوردی ده سال از ما عقب هستند.

she lags behind at school

او در درس (یا در مدرسه) عقب است.

● کم شدن، فروکش کردن، ضعیف شدن

throughout the show, the audience's interest never lagged

علاقه‌ی تماشاچیان در سرتاسر نمایش اصلا کم نشد.

● عقب افتادگی، عقب ماندگی، واماندگی، کندی، واپس ماندگی

time lag

اختلاف زمانی

this work must go forward without a lag

این کار باید بی‌درنگ جلو برود.

● (خودمانی) زندانی دراز مدت، زندانی حرفه‌ای، زندانی سابقه‌دار

● فاصله‌ی زمانی (میان دو رویداد)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن