lag (1)
معنی کامل و مثالها
/lag/n., vi.
● (با: behind) عقب بودن، عقب افتادن، لکلک کردن
the country's economy lags behind those of its neighbors
اقتصاد کشور از اقتصاد همسایگانش عقب است.
he lagged behind the rest because his shoes were hurting his feet
او از دیگران عقب ماند چون کفشهایش پاهایش را میزد.
in space technology they lag behind us by ten years
آنها در فنون فضانوردی ده سال از ما عقب هستند.
she lags behind at school
او در درس (یا در مدرسه) عقب است.
● کم شدن، فروکش کردن، ضعیف شدن
throughout the show, the audience's interest never lagged
علاقهی تماشاچیان در سرتاسر نمایش اصلا کم نشد.
● عقب افتادگی، عقب ماندگی، واماندگی، کندی، واپس ماندگی
time lag
اختلاف زمانی
this work must go forward without a lag
این کار باید بیدرنگ جلو برود.
● (خودمانی) زندانی دراز مدت، زندانی حرفهای، زندانی سابقهدار
● فاصلهی زمانی (میان دو رویداد)