lash (1)
معنی کامل و مثالها
/lash/n., vt., vi.
● تسمهی شلاق (نه دستهی آن)
● شلاق، تازیانه، ضربهی شلاق، شلاق زدن، تازیانه زدن
he lashed the horse cruelly
او با بیرحمی به اسب تازیانه زد.
they gave him a hundred lashes
به او صد ضربه شلاق زدند.
my father never used the lash
پدرم هرگز شلاق بهکار نمیبرد.
● زخم زبان، گفتهی رنجشآور، سخن درد انگیز، زخم زبان زدن، سخت نکوهش کردن، چوبکاری کردن
newspapers kept lashing him
روزنامهها مرتب از او انتقاد میکردند.
I gave him another lash with my tongue
یک زخم زبان دیگر به او زدم.
● مژه (eyelash هم میگویند)
Julie has long lashes
جولی مژههای بلند دارد.
● (شلاقوار) تکان دادن، (با سرعت یا خشم) جنباندن
the cat lashed its tail
گربه دم خود را شلاقی تکان داد.
● (شلاقوار) زدن یا خوردن به
waves lashed the cliffs
موجها به صخرهها میخوردند.
● تحریک کردن، برآشفتن، شوراندن، برانگیختن
he lashed the people into a frenzy of anger
مردم را چنان برانگیخت که دیوانهوار عصبانی شدند.
● با سرعت و خشونت حرکت کردن
the snake lashed and curled
مار تند حرکت کرد و چمبر زد.
* lash out
1- با شدت و خشونت زدن 2- سخت مورد انتقاد قرار دادن، تاختن بر
the author lashes out at Fascism
نویسنده سخت بر فاشیسم میتازد.