دیکشنری فارسی

lash (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/lash/n., vt., vi.

● تسمه‌ی شلاق (نه دسته‌ی آن)

● شلاق، تازیانه، ضربه‌ی شلاق، شلاق زدن، تازیانه زدن

he lashed the horse cruelly

او با بی‌رحمی به اسب تازیانه زد.

they gave him a hundred lashes

به او صد ضربه شلاق زدند.

my father never used the lash

پدرم هرگز شلاق به‌کار نمی‌برد.

● زخم زبان، گفته‌ی رنجش‌آور، سخن درد انگیز، زخم زبان زدن، سخت نکوهش کردن، چوب‌کاری کردن

newspapers kept lashing him

روزنامه‌ها مرتب از او انتقاد می‌کردند.

I gave him another lash with my tongue

یک زخم زبان دیگر به او زدم.

● مژه (eyelash هم می‌گویند)

Julie has long lashes

جولی مژه‌های بلند دارد.

● (شلاق‌وار) تکان دادن، (با سرعت یا خشم) جنباندن

the cat lashed its tail

گربه دم خود را شلاقی تکان داد.

● (شلاق‌وار) زدن یا خوردن به

waves lashed the cliffs

موج‌ها به صخره‌ها می‌خوردند.

● تحریک کردن، برآشفتن، شوراندن، برانگیختن

he lashed the people into a frenzy of anger

مردم را چنان برانگیخت که دیوانه‌وار عصبانی شدند.

● با سرعت و خشونت حرکت کردن

the snake lashed and curled

مار تند حرکت کرد و چمبر زد.

* lash out

1- با شدت و خشونت زدن 2- سخت مورد انتقاد قرار دادن، تاختن بر

the author lashes out at Fascism

نویسنده سخت بر فاشیسم می‌تازد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن