last (1)
معنی کامل و مثالها
/last, läst/adj., adv., n.
● (صفت عالی: late) دیرترین
they came in late and he came last
آنها دیر آمدند و او آخر همه آمد.
● آخرین، واپسین، پسین، پسینه، آخر، پایانین، پار
the last day of his life
آخرین روز عمر او
the last chocolate in the box
آخرین شکلات توی جعبه
the last Safavid king
آخرین شاه صفوی
the last Friday of the month
آخرین جمعهی ماه
last year
پارسال
● عقبترین، پسترین
he came in last in the race
در مسابقه از همه عقبتر بود.
● دیرترین، اخیرترین، جدیدترین، نوینترین، تازهترین
his last book
اخیرترین کتاب او
the last thing in hats
کلاههای آخرین مد
● پیشین، پیش، قبل
last month
ماه پیش
he left last night
دیشب رفت.
● بزرگترین، بالاترین، بیشترین
● دونترین، پستترین، دونپایهترین
from the president of the company to the last janitor ...
از رئیس شرکت گرفته تا دونترین مستخدم ...
● در پایان، در آخر، آخر همه، بالاخره
in my judgement, he ranks last
به نظر من او آخر همه است.
foot soldiers came in last
سربازان پیاده آخر آمدند.
● آخر، پایان، انتها
they remained friends to the last
تا آخر با هم دوست باقی ماندند.
● غیر محتملترین
the last thing I expect him to say
غیرمحتملترین چیزی که فکر میکنم او بگوید
* at (long) last
بالاخره، بعد از همهی این حرفها
* last but not least
اسمش در آخر ذکر میشود ولی از دیگران کمتر نیست، آخر از همه اما نه بی اهمیتترین
* last rights
مراسم کفن و دفن
* see the last of
برای آخرین بار دیدن
* the last word in (something)
قطعیترین یا معتبرترین کلام یا مرجع