دیکشنری فارسی

last (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/last, läst/vi., vt.

● دوام آوردن، پایستن، پاینده بودن

man cannot last without water

انسان بدون آب زنده نمی‌ماند.

the meeting lasted two hours

ملاقات دو ساعت طول کشید.

● دوام داشتن، پایا بودن

these shoes will last long

این کفش‌ها خیلی با دوام است.

● باقی ماندن، (خوراک و سوخت و غیره) تمام نشدن

we have enough food to last for a month

برای یک ماه غذا داریم.

our money didn't last long

پول ما زود تمام شد.

● (با: out) جان به در بردن، تحمل کردن، تاب آوردن

it is doubtful whether he can last out the training period

معلوم نیست که بتواند تاب تحمل دوره‌ی آموزشی را داشته باشد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن