دیکشنری فارسی

lay (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/lā/n., vi., vt.

● (معمولا با: on یا in) قرار دادن، نهادن، گذاشتن

I lay the book on the table

من کتاب را روی میز می‌گذارم.

he laid his hand on my shoulder

او دست خود را روی شانه‌ام گذاشت.

she lays stress on correct pronunciation

او تلفظ درست را مورد تاکید قرار می‌دهد.

before laying pen to paper

قبل از گذاشتن قلم بر کاغذ

● فرو انداختن

the blow laid him low

ضربه او را فرو افکند.

wheat laid flat by the wind and rain

گندمی که باد و باران آن را روی زمین تخت کرده است

● چیدن (آجر و غیره)، (موکت و غیره) پهن کردن، نصب کردن، (صحنه‌ی فیلم و نمایش و غیره) بودن، (شالوده و نقشه و طرح و غیره) ریختن

to lay bricks

آجر چیدن

they laid new carpeting on the floor

موکت‌نو به کف اتاق چسباندند.

the first scene is laid in Paris

صحنه‌ی اول در پاریس است.

he laid the foundation for a new Iran

او ایران نوین را بنیان نهاد.

their plans are very carefully laid

نقشه‌های آنان با دقت تمام ریخته شده است.

to lay plans

نقشه‌ریزی کردن

to lay the dinner table

میز شام را چیدن

a deep-laid plot

توطئه‌ی ریشه‌دار

● (مرغ) تخم گذاشتن، تخم کردن

the hen lays eggs

مرغ تخم می‌گذارد.

● فرو نشاندن، خواباندن

to lay the dust

گرد و خاک را فرو نشاندن

to lay one's fears

واهمه‌های خود را تسکین دادن

the rumors were laid to rest

به شایعات خاتمه داده شد.

● (شرط و مالیات و غیره) بستن

to lay a bet

شرط بستن

they laid heavy taxes on the people

به مردم مالیات‌های سنگینی بستند.

to lay a fine upon...

جریمه بستن به...

● (ادعا و غیره) کردن، اقامه کردن، ارائه دادن

to lay claim to a piece of land

قطعه زمینی را ادعا کردن

he laid his case before the commission

او قضیه‌ی خود را در حضور کمیته ارائه کرد.

● (گناه و تقصیر و غیره را به گردن کسی) انداختن

don't lay the blame on me!

تقصیر را گردن من نینداز!

the disaster was laid to faulty wiring

آن فاجعه را ناشی از سیم‌کشی ناقص دانستند.

● (خودمانی) جماع کردن، هم بستر شدن، جماع

● (توپخانه) هدفگیری کردن، نشانه گیری کردن

● (عامیانه) رجوع شود به: lie

● (محلی) آماده شدن برای، نقشه کشیدن برای

they are laying to rob a bank

دارند آماده‌ی دستبرد زدن به بانک می‌شوند.

he is laying for a chance to escape

او در صدد به‌دست آوردن فرصت برای فرار است.

● (کشتیرانی) رفتن، دست به‌کار شدن

all hands lay aft to the fan tail!

همه‌ی جاشویان بروند به نرده‌ی پاشنه‌ی کشتی‌!

● طرز قرار گیری، (زمین) چینه‌بندی، پستی و بلندی، بودوارش، بودواری

the lay of the land

پستی و بلندی زمین

● (در مورد پرز فرش یا پیچ و تاب رشته‌ی طناب و غیره) خواب

● (عامیانه) شرایط استخدام یا فروش و غیره

● (انگلیس - خودمانی - به‌ویژه در امور بد) شغل، کار و بار

* lay about one

از هر سو ضربه زدن، از هر طرف زدن

* lay a course

1- (کشتیرانی) در جهت معینی حرکت کردن 2- نقشه‌ی کاری را کشیدن

* lay a finger on

کوچکترین دخالت را کردن، موی از سر کسی کم کردن

* lay a pavement

آسفالت کردن، (با آسفالت یا سنگ و غیره) فرش کردن

* lay aside

1- کنار گذاشتن 2- ذخیره کردن، اندوختن

* lay away

1- اندوختن، (برای مصرف آینده) انباشتن 2- (کالا و غیره را) برای تحویل دادن در آینده کنار گذاشتن، فروختن (و تا هنگام تحویل‌بعدی) انبار کردن 3- مدفون شدن

* lay bare

آشکار کردن، افشا کردن، نمایان کردن

* lay by

1- اندوختن، ذخیره کردن 2- (محلی) محصول را درو و انبار کردن

* lay down

1- جان خود را به‌خطر انداختن یا فدا کردن، جانبازی کردن 2- موکدا اظهار یا اعلام کردن 3- شرطبندی کردن 4- (شراب و غیره) درسردابه انبار کردن

* lay eyes on

دیدن، چشم افکندن بر، نظر افکندن بر

* lay for

(عامیانه) در کمین (کسی) نشستن، مترصد حمله بودن

* lay hands on

دست زدن به، دست گذاشتن به

* lay hold of

1- گرفتن، با دست نگه‌داشتن 2- درک کردن

* lay in

به‌دست آوردن و انبار کردن یا ذخیره کردن

* lay into

(خودمانی) 1- حمله کردن و مکررا زدن، کتک زدن 2- زخم زبان زدن، سرزنش کردن

* lay it on (thick)

(عامیانه) 1- غلو کردن 2- بیش از اندازه تمجید کردن

* lay off

1- (جامه و غیره) کنار گذاشتن 2- (به‌ویژه موقتا) از کار بی‌کار کردن

the company is going to lay off two hundred workers

شرکت دویست کارگر را بی‌کار خواهد کرد.

3- (خودمانی) ول کردن، دست برداشتن 4- برای استراحت توقف کردن

* lay on

1- روی چیزی مالیدن یا پراکنده کردن (مثل رنگ بر دیوار) 2- حمله کردن به، ضربات مکرر زدن

* lay oneself open (to)

خود را در معرض حمله یا انتقاد و غیره قرار دادن

* lay on the line

(پول یا اعتبار یا شهرت و غیره) گذاشتن، به مخاطره انداختن

* lay open

1- گشودن، بریدن و باز کردن 2- آشکار کردن، نمایان کردن

* lay out

1- خرج کردن، به مصرف رساندن 2- (طبق نقشه) آراستن 3- (برای بازدید یا پوشیدن و غیره) گستردن، ارائه دادن 4- (جسد مرده را)شستن و آماده‌ی دفن کردن 5- با ضربه بیهوش کردن

* lay over

برای استراحت و غیره توقف کردن، سر راه موقتا جایی ماندن

* lay siege to

(شهر یا قلعه و غیره را) محاصره کردن، بشردن

* lay something to somone

(خودمانی) 1- چیزی را به کسی گفتن 2- چیزی را به کسی دادن

* lay to

وابسته دانستن به، (تقصیر یا افتخار و غیره) نسبت دادن به

* lay to rest

به‌خاک سپردن، خاک کردن

* lay up

1- ذخیره کردن، برای روز مبادا نگه‌داشتن 2- بستری بودن، بیمار بودن

he is laid up with the flu

سرماخوردگی او را انداخته است.

* lay waste

ویران کردن، با خاک یکی کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن