lead (1)
معنی کامل و مثالها
/lēd/adj., n., vi., vt.
● راهنمایی کردن، راه را نشان دادن، جلو رفتن، هدایت کردن، کهبدی کردن، پیشگام شدن یا بودن
she led us through the hall and into the room
او ما را در سرتاسر راهرو و به درون اتاق راهنمایی کرد.
there are signs and lights that will lead you there
نشانها و چراغها شما را به آنجا راهنمایی خواهند کرد.
I led the guests into their rooms
مهمانان را به اطاقهایشان راهنمایی کردم.
● (با گرفتن دست یا افسار و غیره) بردن، بهدنبال خود کشیدن، کشاندن، بهدنبال رفتن
to lead a horse by the bridle
با لگام اسب را بهدنبال خود کشاندن
I took the blind man's hand and led him across the road
دست مرد کور را گرفتم و او را از جاده رد کردم.
● (آب یا بخار یا طناب و غیره را در لوله یا مسیر خاصی) راندن، رساندن
the steam is led out of the building through this pipe
با این لوله بخار به خارج ساختمان برده میشود.
● (از نظر سیاسی یا فکری و غیره) رهبری کردن، (قشون و غیره) فرماندهی کردن، سرپرستی کردن، رهبر بودن، سرکردگی کردن، سالاری کردن، پیشوایی کردن
he led his nation to victory
او ملت خود را به سوی پیروزی رهبری کرد.
he is leading the strike
او دارد اعتصاب را رهبری میکند.
● موجب شدن، سبب بودن یا شدن
problems that led her to suicide
مسایلی که کار او را به خودکشی رساند
what led you to this decision?
چه چیزی موجب این تصمیم شما شد؟
to lead astray
گمراه کردن
● پیشگام بودن یا شدن، در جلو (صف و غیره) حرکت کردن
they lead the world in cancer research
آنان از نظر پژوهش سرطان در دنیا اول هستند.
he led the troops in the parade
در رژه او جلو قشون حرکت میکرد.
● (ارکستر و غیره) رهبری کردن
our symphony orchestra will be led by Ricardo Muti
ارکستر سمفونیک ما توسط ریکاردو موتی رهبری میشود.
● در صدر قرار داشتن، (از همه) جلو بودن، اول بودن
he leads his class in grades
او از نظر نمره در کلاس شاگرد اول است.
our team leads (them) by five points
تیم ما پنج امتیاز (از آنها) جلو است.
● گذراندن، تحمل کردن، به سر بردن
he leads a hard life
او زندگی سختی را میگذراند.
they used to lead a life of luxury
آنان زندگی پر تجملی داشتند.
● (در بازی ورق) آغاز کردن، دست را شروع کردن، کارت اول را انداختن یا برداشتن، بازی اول، کارت اول
whose lead is it?
نوبت بازی کیست؟
● سرانجامیدن، منتهی شدن به، رسیدن به، رفتن به
this door leads into the garden
این در به باغ باز میشود.
this road leads to Natanz
این راه به نطنز میرود.
overspending will lead to bankruptcy
ولخرجی به ورشکستگی منجر خواهد شد.
one thing led to another
یک چیز منجر به چیز دیگری شد
a cold can lead to pneumonia
سرماخوردگی ممکن است منجر به سینه پهلو بشود.
this work seems to be leading nowhere
ظاهرا این کار بهجایی نخواهد رسید.
● (مشت بازی) حمله یا بازی را آغاز کردن، ضربهی نخست را زدن، ضربهی اول، آغاز بازی
to lead with a jab to the opponent's jaw
با مشت کوتاهی به آروارهی حریف (مسابقه را) آغاز کردن
● رهبری، پیشگامی، پیشتازی
to take the lead in a project
رهبری (انجام) طرحی را عهدهدار شدن
● مثال، سرمشق، الگو، نمونه
follow his lead
از او پیروی کن (هر کاری او میکند تو هم بکن).
we are waiting for the conductor to give us a lead
منتظر رهبر ارکستر هستم که ما را رهبری کند.
● مقام اول، پیشی، سبقت، تقدم
the horse in the lead
اسب حائز مقام اول، اسب جلوتر از همه
we have the lead in computer technology
ما در فن کامپیوتر پیش هستیم.
he holds a wide lead over the others
او خیلی از سایرین جلوتر است.
to take the lead
جلو زدن، پیشی گرفتن
to lose the lead
عقب افتادن
● رجوع شود به: leash
● (هر چیزی که موجب کمک و راهنمایی شود) اشاره، کلید، سرنخ، سررشته
the detective is investigating an important new lead
کارآگاه سرنخ تازه و مهمی را مورد بررسی قرار میدهد.
● (در برفزار یا یخزار و غیره) راه باریک
● (در روزنامه یا بخش خبر از رادیو و تلویزیون و غیره) مهمترین (خبر یا رویداد)، داستان روز
today's lead story
مهمترین خبر (داستان) امروز
● (دستگاههای برقی: سیمی که برق را از یک بخش به بخش دیگر میرساند) سیم هادی، سیم رسانگر، سیم رابط
● (کانشناسی) رگه، لایهی فلزدار، چینه
● (تئاتر و سینما و غیره) نقش اصلی، بازیگر اصلی
he lead violinist of the group
سر ویولونیست گروه
he has played the lead role in several plays
او در چند نمایش نقش اول را بهعهده داشته است.
● پیش، جلو (از دیگران)، مقدم
the lead horse
اسب جلو
● افسار، قلاده، مهار
you must keep your dog on a lead in the park
در پارک باید سگ خود را مهار کنید.
* lead by the nose
مجبور به پیروی یا اطاعت بیچون و چرا کردن
she leads her husband by the nose
او کاملا بر شوهرش سوار است.
* lead into
کار را رساندن به، منجر کردن به
* lead off
1- آغاز کردن، شروع کردن 2- (بیسبال) اولین چوگانزن بازی بودن
* lead on
1- به رهبری یا راهنمایی ادامه دادن 2- وسوسه کردن، شیفتن و گول زدن
* lead someone a merry chase (or dance)
با فریب کسی را به کار بیهودهای گماردن، دنبال نخود سیاه فرستادن
* lead up to
1- راه را برای چیزی یا کاری آماده کردن 2- بهطور غیر مستقیم اقدام کردن، با زرنگی پرداختن به
* lead with one's chin
(عامیانه) با بیاحتیاطی و بهطور خطرناک عمل کردن، خود را به خطر انداختن