دیکشنری فارسی

leading (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/lēd´iŋ/n., adj.

● رهبری، راهنمایی، پیشوایی، سرکردگی، سالاری

they entrusted the leading of the army to him

سرکردگی قشون را به عهده‌ی او گذاشتند.

● رهبرانه، راهنما، رهنمون

to play a leading role in ...

نقش مهمی را در ... ایفا کردن

● اصلی، عمده، برجسته

the leading trade center in this area

مرکز عمده‌ی سوداگری در این ناحیه

● (هنرپیشه) دارای نقش اصلی

● پیشگام، جلو، مقدم

we first attacked the leading boat

اول از همه به ناو پیشرو حمله کردیم.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن