leading (2)
معنی کامل و مثالها
/lēd´iŋ/n., adj.
● رهبری، راهنمایی، پیشوایی، سرکردگی، سالاری
they entrusted the leading of the army to him
سرکردگی قشون را به عهدهی او گذاشتند.
● رهبرانه، راهنما، رهنمون
to play a leading role in ...
نقش مهمی را در ... ایفا کردن
● اصلی، عمده، برجسته
the leading trade center in this area
مرکز عمدهی سوداگری در این ناحیه
● (هنرپیشه) دارای نقش اصلی
● پیشگام، جلو، مقدم
we first attacked the leading boat
اول از همه به ناو پیشرو حمله کردیم.