دیکشنری فارسی

lean (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/lēn/n., vt., vi.

● خم شدن یا کردن، کج شدن یا کردن

he leaned his head back

او سرش را به عقب خم کرد.

a leaning wall

دیوار کج

don't lean out of the window!

از پنجره به بیرون خم نشو!

● (بدن را) خم کردن، لمیدن، (روی چیزی) تکیه دادن، لم دادن

he leaned on the pillow

او روی متکا لم داد.

the old man leaned on my arm

پیرمرد بر بازویم تکیه کرد.

to lean the ladder against the wall

نردبان را بر دیوار تکیه دادن

● (با: on یا upon) متکی بودن به، پشت گرمی داشتن

he leans on his father's financial assistance

او به کمک مالی پدرش پشت‌گرمی دارد.

he leans on the guidance of his friends

او به راهنمایی دوستانش اتکا دارد.

● (با: to یا toward) متمایل بودن به، گرایش داشتن

for a while, he leaned toward socialism

چند صباحی به سوسیالیسم گرایش داشت.

a man of unnatural leanings

مردی با تمایلات غیر طبیعی

● خمش، لمیدگی، لم دادگی، تکیه، گرایش، تمایل، میل، کجی، کژی

the wall has a noticeable lean

دیوار کجی قابل ملاحظه‌ای دارد.

* lean on

(خودمانی) تحت فشار قرار دادن، تهدید کردن

the workers leaned on the management by threatening to go on strike

کارگران با تهدید به اعتصاب مدیران را تحت فشار قرار دادند.

* be leaning over backwards for someone

از هرگونه کمک و ارفاق نسبت به کسی فروگذار نکردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن