lean (2)
معنی کامل و مثالها
/lēn/adj., n.
● لاغر، نازک اندام، لاغرو
she has a lean face
او صورت کشیدهای دارد.
the running champion was a tall, lean man
قهرمان دو، مردی قد بلند و لاغر بود.
● استخوانی، نحیف، نزار
a lean cow
گاو استخوانی
● (گوشت) کمچربی، لخم
a lean cut of meat
یک تکه گوشت کمچربی
● گوشت لخم، گوشت کم چربی
● کم حاصل، کم سود، کم تولید، کم تغذیه، کم نیرو، ناقص، کاستیدار
our profits have been lean this year
سود ما امسال کم بوده است.
lean natural resources
منابع طبیعی ناچیز
they suffered seven lean years
آنها هفت سال دچار کم حاصلی بودند.
lean soil
خاک کم قوت
● (سبک هنری یا ادبی و غیره) موجز و مستقیم، عاری از زوائد، سر راست
her poetry is lean and melodious
شعر او سر راست و آهنگین است.