دیکشنری فارسی

lean (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/lēn/adj., n.

● لاغر، نازک اندام، لاغرو

she has a lean face

او صورت کشیده‌ای دارد.

the running champion was a tall, lean man

قهرمان دو، مردی قد بلند و لاغر بود.

● استخوانی، نحیف، نزار

a lean cow

گاو استخوانی

● (گوشت) کم‌چربی، لخم

a lean cut of meat

یک تکه گوشت کم‌چربی

● گوشت لخم، گوشت کم چربی

● کم حاصل، کم سود، کم تولید، کم تغذیه، کم نیرو، ناقص، کاستی‌دار

our profits have been lean this year

سود ما امسال کم بوده است.

lean natural resources

منابع طبیعی ناچیز

they suffered seven lean years

آنها هفت سال دچار کم حاصلی بودند.

lean soil

خاک کم قوت

● (سبک هنری یا ادبی و غیره) موجز و مستقیم، عاری از زوائد، سر راست

her poetry is lean and melodious

شعر او سر راست و آهنگین است.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن