دیکشنری فارسی

leave (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/lēv/vi., vt.

● (باقی) گذاشتن، جا گذاشتن، باقی ماندن

don't eat it all, leave some for me too!

همه‌اش را نخور، قدری هم برای من بگذار!

leave room in the car for your little sister!

برای خواهر کوچکت در ماشین جا بگذار!

● گذاشتن، هشتن، قرار دادن

leave the door open!

در را باز بگذار!

he left the book on the table and went out of the room

کتاب را روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت.

the project has been left unfinished

طرح ناتمام باقی مانده است.

● (از خود) به‌جا گذاشتن

the deceased leaves a widow and two children

متوفی یک بیوه‌زن و دو فرزند به‌جا گذاشته است.

he left footprints in the snow

او در برف از خود جای پا باقی گذاشت.

● واگذار کردن، واگذاشتن، به ارث گذاشتن

he left his fortune to his daughter

او ثروت خود را برای دخترش (به ارث) گذاشت.

● (با: to یا up) به عهده‌ی کسی گذاشتن

I leave the decision up to you

تصمیم را به عهده‌ی شما می‌گذارم.

● (حساب - تفریق) ماندن، شدن

ten minus two leaves eight

ده منهای دو می‌شود هشت.

● نپذیرفتن، قبول نکردن، رد کردن

take it or leave it

همین که هست (می‌خواهی قبول کن می‌خواهی رد کن)

● ترک کردن، رفتن، عزیمت کردن، راهی شدن

he left Tehran two years ago

او دو سال پیش از تهران رفت.

he leaves his office every day at five

هر روز ساعت پنج اداره‌اش را ترک می‌کند.

to leave the house

خانه را ترک کردن

he left just now

او هم اکنون رفت.

● ول کردن، رها کردن

Ali left his job

علی کارش را ول کرد.

he left his wife and children and went abroad

او زن و بچه‌اش را ترک کرد و رفت خارج.

he is leaving tomorrow

او فردا خواهد رفت.

leave my house at once!

فورا خانه‌ی مرا ترک کن‌!

● ... کردن

the flood left them homeless

سیل آنها را بی‌خانمان کرد.

the children were left penniless

بچه‌ها بی پول ماندند.

the war left the country in ruins

جنگ کشور را ویران کرد.

● (محلی) اجازه دادن

leave us go now!

حالا بگذار برویم‌!

* leave alone

اذیت نکردن، به‌حال خود گذاشتن، هلیدن

leave him alone, he is busy doing his homework!

سر به سرش نگذار; دارد مشق می‌نویسد!

* leave no stone unturned

(برای یافتن چیزی یا حل مسئله‌ای) از هیچ اقدامی فروگذار نکردن

* leave off

1- ایست کردن، دست برداشتن، بس کردن 2- دیگر نپوشیدن یا انجام ندادن

* leave out

1- حذف کردن، قلم زدن 2- از قلم انداختن، نادیده انگاشتن، فروگذار کردن

* leave well enough alone

سری را که درد نمی‌کند دستمال مبند

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن