leave (2)
معنی کامل و مثالها
/lēv/n.
● اجازه، رخصت، دستوری
she asked leave to read a short statement
او اجازه خواست که اظهاریهی کوتاهی را قرائت کند.
● مرخصی
he is on leave
او در مرخصی است.
● مدت مرخصی
he spent his leave in Kashan
او ایام مرخصی خود را در کاشان گذراند.
* beg leave
اجازه خواستن
* by your leave
با اجازهی شما
* on leave
در مرخصی، غایب با اجازه
* take leave of
خداحافظی کردن با
* take one's leave
راهی شدن، عزیمت کردن، رفتن