دیکشنری فارسی

leave (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/lēv/n.

● اجازه، رخصت، دستوری

she asked leave to read a short statement

او اجازه خواست که اظهاریه‌ی کوتاهی را قرائت کند.

● مرخصی

he is on leave

او در مرخصی است.

● مدت مرخصی

he spent his leave in Kashan

او ایام مرخصی خود را در کاشان گذراند.

* beg leave

اجازه خواستن

* by your leave

با اجازه‌ی شما

* on leave

در مرخصی، غایب با اجازه

* take leave of

خداحافظی کردن با

* take one's leave

راهی شدن، عزیمت کردن، رفتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن