دیکشنری فارسی

let (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/let/vt., vi.

● (خانه یا آپارتمان وغیره) اجاره دادن، کرایه دادن

a house to let

خانه‌ای برای اجاره

she let him the rooms at once

او فورا اتاق‌ها را به او اجاره داد.

they are woking part of their land themselves and letting off the rest

آنها بخشی از زمینشان را خودشان می‌کارند و بقیه را کرایه می‌دهند.

● ریختن، بیرون دادن

blood letting

خون ریزی

the animal let out a loud roar

حیوان نعره‌ی بلندی کشید.

● گذاشتن، اجازه دادن

who let the cat in?

کی گذاشت گربه تو بیاید؟

the police would not let them pass

پلیس به آنها اجازه‌ی عبور نداد.

they are letting political prisoners out

آنها دارند زندانیان سیاسی را آزاد می‌کنند.

let me talk to him

بگذار با او حرف بزنم.

let the window open!

پنجره را باز بگذار!

the hole in the wall let me see the outside

سوراخ دیوار اجازه داد که بیرون را ببینم.

live and let live

زندگی کن و بگذار (دیگران) زندگی کنند.

● به عنوان امر مودبانه: بیایید، باشد که، بگذار(ید) که

let us pray

بیا(یید) دعا کنیم.

let it be known to all that we have no enmity with anyone

بگذار همگان بدانند که ما با کسی دشمنی نداریم.

let sleeping dogs sleep

بگذار سگ‌های خواب بخوابند (سری را که درد نمی‌کند دستمال مبند).

● به عنوان امر و نهی تهدید آمیز: (اگر جرئت دارد) بگذار بکند

let him set foot in my house and I'll kick him out!

اگر پا در خانه‌ی من بگذارد بیرونش خواهم کرد!

just let him try

بگذار (اگر جرئت دارد) بکند!

let him make one false move and I'll have him imprisoned!

اگر یک کار خطا بکند، می‌دهم زندانش بکنند!

* let alone (or let be)

1- به‌حال خود گذاشتن، اذیت نکردن، ول کردن

let the radio alone!

به رادیو ور نرو!

let me alone, I'm very busy

دست از سرم بردار، خیلی کار دارم.

2- چه برسدبه

he can't even walk, let alone run!

او راه هم نمی‌تواند برود چه برسد به اینکه بدود!

* let bygones be bygones

بیا گذشته‌ها را فراموش کنیم

* let down

1- پایین آوردن یا پایین بردن

let down your hair a little more

موهایت را کمی بیشتر پایین بیاور.

2- آهسته کردن، کند کردن، بطی کردن 3- مایوس کردن، سر خورده کردن، نومید کردن

I hate to let you down,Dad,but I failed in the exam

پدر نمی‌خواهم تو را دمق کنم ولی در امتحان رفوزه شدم.

* let fly

1- افکندن، پرتاب کردن

we let fly two torpedoes

ما دو اژدر پرتاب کردیم.

2- (بی‌محابا) گفتن یا انجام دادن

she let fly some words that offended everyone

حرفهایی پراند که همه را آزرده کرد.

* let go

رها کردن، ول کردن، دور انداختن

don't let go of my hand!

دستم را ول نکن‌!

* let into

(در چیزی) قرار دادن یا قرار گرفتن یا وارد شدن یا کردن

he asked to be let into the game

او درخواست کرد که در بازی وارد شود (شرکت داده شود).

* let it be known

1- بگذار همه بدانند، اعلام کن 2- اعلام کردن، آشکار کردن

* let loose

رها کردن، بیرون دادن، برون دمیدن، ول دادن

* let off

1- (بخار و غیره) بیرون دادن، ول دادن 2- (برای مدت کوتاه) از کار معاف کردن، مرخص کردن 3- رئوفت و مدارا کردن با، (با تنبیه کم‌از زندان) آزاد کردن

* let nature take its course

بگذار کارها روال طبیعی خود را طی کند

* let on

(عامیانه) 1- دانستن یا آگاهی خود به امری را آشکار کردن

he didn't let on that he knew about the news

او بروز نداد که از خبر اطلاع دارد.

2- وانمود کردن

* let one have it

(عامیانه) سخت حمله کردن به، سخت زدن، حسابی خدمت کسی رسیدن، دخل کسی را آوردن

as soon as he entered the room, they let him have it

تا وارد اتاق شد ریختند بر سرش.

* let out

1- رها کردن، بیرون دادن، به خارج فرستادن 2- آشکار کردن، فاش کردن

* let sleeping dogs lie

به سگ خفته کاری نداشته باش، روی دم سگ پانگذار

* let's face it

اگر راستش را بخواهی، رک و پوست کنده می‌گویم

* let someone know

(به کسی) اطلاع دادن، اعلام کردن، خبر دادن

let me know of your decision

تصمیمت را به من اطلاع بده.

* let the cat out of the bag

بروز دادن، (ناخودآگاهانه) فاش کردن

* let the chips fall where they may

هر چه باداباد

* let up

1- کند شدن، کم شدن 2- ایستادن

this rain is not going to let up!

این باران قطع شدنی نیست‌!

* let up on

(عامیانه) از سختگیری یا شدت عمل دست برداشتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن