let (1)
معنی کامل و مثالها
/let/vt., vi.
● (خانه یا آپارتمان وغیره) اجاره دادن، کرایه دادن
a house to let
خانهای برای اجاره
she let him the rooms at once
او فورا اتاقها را به او اجاره داد.
they are woking part of their land themselves and letting off the rest
آنها بخشی از زمینشان را خودشان میکارند و بقیه را کرایه میدهند.
● ریختن، بیرون دادن
blood letting
خون ریزی
the animal let out a loud roar
حیوان نعرهی بلندی کشید.
● گذاشتن، اجازه دادن
who let the cat in?
کی گذاشت گربه تو بیاید؟
the police would not let them pass
پلیس به آنها اجازهی عبور نداد.
they are letting political prisoners out
آنها دارند زندانیان سیاسی را آزاد میکنند.
let me talk to him
بگذار با او حرف بزنم.
let the window open!
پنجره را باز بگذار!
the hole in the wall let me see the outside
سوراخ دیوار اجازه داد که بیرون را ببینم.
live and let live
زندگی کن و بگذار (دیگران) زندگی کنند.
● به عنوان امر مودبانه: بیایید، باشد که، بگذار(ید) که
let us pray
بیا(یید) دعا کنیم.
let it be known to all that we have no enmity with anyone
بگذار همگان بدانند که ما با کسی دشمنی نداریم.
let sleeping dogs sleep
بگذار سگهای خواب بخوابند (سری را که درد نمیکند دستمال مبند).
● به عنوان امر و نهی تهدید آمیز: (اگر جرئت دارد) بگذار بکند
let him set foot in my house and I'll kick him out!
اگر پا در خانهی من بگذارد بیرونش خواهم کرد!
just let him try
بگذار (اگر جرئت دارد) بکند!
let him make one false move and I'll have him imprisoned!
اگر یک کار خطا بکند، میدهم زندانش بکنند!
* let alone (or let be)
1- بهحال خود گذاشتن، اذیت نکردن، ول کردن
let the radio alone!
به رادیو ور نرو!
let me alone, I'm very busy
دست از سرم بردار، خیلی کار دارم.
2- چه برسدبه
he can't even walk, let alone run!
او راه هم نمیتواند برود چه برسد به اینکه بدود!
* let bygones be bygones
بیا گذشتهها را فراموش کنیم
* let down
1- پایین آوردن یا پایین بردن
let down your hair a little more
موهایت را کمی بیشتر پایین بیاور.
2- آهسته کردن، کند کردن، بطی کردن 3- مایوس کردن، سر خورده کردن، نومید کردن
I hate to let you down,Dad,but I failed in the exam
پدر نمیخواهم تو را دمق کنم ولی در امتحان رفوزه شدم.
* let fly
1- افکندن، پرتاب کردن
we let fly two torpedoes
ما دو اژدر پرتاب کردیم.
2- (بیمحابا) گفتن یا انجام دادن
she let fly some words that offended everyone
حرفهایی پراند که همه را آزرده کرد.
* let go
رها کردن، ول کردن، دور انداختن
don't let go of my hand!
دستم را ول نکن!
* let into
(در چیزی) قرار دادن یا قرار گرفتن یا وارد شدن یا کردن
he asked to be let into the game
او درخواست کرد که در بازی وارد شود (شرکت داده شود).
* let it be known
1- بگذار همه بدانند، اعلام کن 2- اعلام کردن، آشکار کردن
* let loose
رها کردن، بیرون دادن، برون دمیدن، ول دادن
* let off
1- (بخار و غیره) بیرون دادن، ول دادن 2- (برای مدت کوتاه) از کار معاف کردن، مرخص کردن 3- رئوفت و مدارا کردن با، (با تنبیه کماز زندان) آزاد کردن
* let nature take its course
بگذار کارها روال طبیعی خود را طی کند
* let on
(عامیانه) 1- دانستن یا آگاهی خود به امری را آشکار کردن
he didn't let on that he knew about the news
او بروز نداد که از خبر اطلاع دارد.
2- وانمود کردن
* let one have it
(عامیانه) سخت حمله کردن به، سخت زدن، حسابی خدمت کسی رسیدن، دخل کسی را آوردن
as soon as he entered the room, they let him have it
تا وارد اتاق شد ریختند بر سرش.
* let out
1- رها کردن، بیرون دادن، به خارج فرستادن 2- آشکار کردن، فاش کردن
* let sleeping dogs lie
به سگ خفته کاری نداشته باش، روی دم سگ پانگذار
* let's face it
اگر راستش را بخواهی، رک و پوست کنده میگویم
* let someone know
(به کسی) اطلاع دادن، اعلام کردن، خبر دادن
let me know of your decision
تصمیمت را به من اطلاع بده.
* let the cat out of the bag
بروز دادن، (ناخودآگاهانه) فاش کردن
* let the chips fall where they may
هر چه باداباد
* let up
1- کند شدن، کم شدن 2- ایستادن
this rain is not going to let up!
این باران قطع شدنی نیست!
* let up on
(عامیانه) از سختگیری یا شدت عمل دست برداشتن