دیکشنری فارسی

lie (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/lī/n., vt., vi.

● دروغ، کذب

to tell a lie

دروغ گفتن

a barefaced lie

دروغ شاخ‌دار

the biggest lie I've ever heard

بزرگترین دروغی که تاکنون شنیده‌ام

a white lie

دروغ مصلحت آمیز

his story was a tissue of lies

داستان او سرتا پا دروغ بود.

● دروغ گفتن

he lied to his own wife

او به زن خودش هم دروغ گفت.

he lied to them about his age

او درباره سنش به آنها دروغ گفت.

don't lie to me!

به من دروغ نگو!

● گمراه کردن، گول زدن

statistics don't lie

آمار دروغ نمی‌گوید.

that thermometer must be lying

آن دماسنج باید اشتباه باشد.

● با دروغگویی کاری را از پیش بردن یا به جایی رسیدن

he lied himself into office

او با دروغگویی شغل بدست آورد.

* give the lie to

1- متهم به دروغگویی کردن 2- دروغ بودن چیزی یا دروغگویی کسی را ثابت کردن

* lie in one's throat (or teeth)

دروغ شاخ‌دار گفتن، دروغ بزرگ گفتن

* lie one's way into (or out of) something

با دروغگویی به جایی رسیدن (یا از مخمصه‌ای خلاص شدن)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن