lie (2)
معنی کامل و مثالها
/lī/n., vt., vi.
● دروغ، کذب
to tell a lie
دروغ گفتن
a barefaced lie
دروغ شاخدار
the biggest lie I've ever heard
بزرگترین دروغی که تاکنون شنیدهام
a white lie
دروغ مصلحت آمیز
his story was a tissue of lies
داستان او سرتا پا دروغ بود.
● دروغ گفتن
he lied to his own wife
او به زن خودش هم دروغ گفت.
he lied to them about his age
او درباره سنش به آنها دروغ گفت.
don't lie to me!
به من دروغ نگو!
● گمراه کردن، گول زدن
statistics don't lie
آمار دروغ نمیگوید.
that thermometer must be lying
آن دماسنج باید اشتباه باشد.
● با دروغگویی کاری را از پیش بردن یا به جایی رسیدن
he lied himself into office
او با دروغگویی شغل بدست آورد.
* give the lie to
1- متهم به دروغگویی کردن 2- دروغ بودن چیزی یا دروغگویی کسی را ثابت کردن
* lie in one's throat (or teeth)
دروغ شاخدار گفتن، دروغ بزرگ گفتن
* lie one's way into (or out of) something
با دروغگویی به جایی رسیدن (یا از مخمصهای خلاص شدن)