دیکشنری فارسی

light (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/līt/n., adj., adv., vi., vt.

● نور، روشنی، شید، ورغ، فروز، روشنا، فروغ، پرتو، - تاب

the light of the sun

نور خورشید

a strong light

نور قوی

moonlight

نور ماه، مهتاب

God said, "let there be light!" and there was light

(انجیل) خداوند گفت ((نور بتابد!)) ((و نور بوجود آمد)).

as night fell, the lights in the sky multiplied

شب که فرارسید نور آسمان (ستارگان) بیشتر شد.

● میزان یا شدت نور (که برحسب lumens سنجیده می‌شود)

● روشنایی، فروزش

the dim light of a candle

نور کم شمع

daylight

روشنایی روز

he was up with the first light

او سحرگاه بلند شد.

● منبع نور (مانند خورشید یا چراغ یا لامپ)

I turned on the light

چراغ را روشن کردم.

an electric light

چراغ برق

light bulb

لامپ (برق)

● جلوه، نمود، نما، وجهه

his own testimony put him in a very bad light

شهادت خودش وجهه‌ی او را خراب کرد.

every mother saw her own children in the best light

هریک از مادران فرزندان خود را از آن‌چه که بودند، بهتر می‌دید.

● بینش، ادراک، شعور، فهم، دانش، روشنی فکر یا روح، الهام

he acted according to his own lights

رفتار او به اندازه‌ی شعورش بود.

to shed light on the past

گذشته را نمایان کردن

● شمع محفل، چشم و چراغ، شخصیت برجسته، چهره‌ی درخشان

one of the leading lights of the English Renaissance

یکی از چهره‌های برجسته رنسانس در انگلیس

he was the shining light of our family

او چشم و چراغ فامیل ما بود.

● حالت چشم، سوی چشم، قیافه، وجنات

a menacing light came into his eyes

چشمانش حالت تهدید آمیزی به خود گرفت.

he listened with a fiery light burning in his eyes

او در حالی که نوری آتشین در چشمانش زبانه می‌کشید، گوش فرا داده بود.

● رجوع شود به: lighthouse

● (رانندگی) چراغ راهنمایی

he stopped at the red light

او جلو چراغ قرمز توقف کرد.

at the third light, turn left

به چراغ راهنمای سوم که رسیدی به سمت چپ بپیچ.

● فندک، آتش، کبریت

he took out a cigarette and asked me for a light

او سیگاری در آورد و از من کبریت خواست.

● رجوع شود به: lightface

● (جمع) رجوع شود به: footlights

● (وسیله‌ی راه دادن نور) پنجره، نورگیر، دریچه، روزنه

● نورانی، روشن، پرنور

the rooms are light and airy

اتاق‌ها پر نور و دلباز هستند.

it is six p.m., but outside it is still light

ساعت شش بعداز ظهر است ولی بیرون هنوز روشن است.

● (رنگ به ویژه رنگ پوست و چشم) کم‌رنگ، سفید، روشن

light blue

آبی کم‌رنگ

though she had black hair, her skin was light

با وجود آن‌که گیسوی سیاه داشت پوستش سپید بود.

he is lighter than his brother

او از برادرش سفیدتر است.

● افروختن، آتش زدن یا گرفتن، محترق شدن یا کردن

the fuse lighted at once

فتیله فورا آتش گرفت.

to light a fire

آتش افروختن

to light a cigarette

سیگار روشن کردن

● نورانی کردن، فروزان کردن، روشن کردن یا شدن، نوردادن

she lighted the lamps

او چراغ‌ها را روشن کرد.

lamps light the street

لامپ‌ها خیابان را روشن می‌کنند.

a well-lighted room

اتاق پرنور

● سرزنده کردن، روح دادن، سرشوق آوردن یا آمدن

when he speaks people light up

وقتی او حرف می‌زند، مردم به شوق می‌آیند.

her face lit up at the sight of her child

با دیدن فرزندش چهره‌اش روشن‌تر شد.

● (با نور دادن) راهنمایی کردن

the beacon light guided the ships to harbor

فانوس دریایی کشتی‌ها را به لنگرگاه راهنمایی کرد.

all our yesterdays have lighted fools the way to dusty death

(شکسپیر) دیروزهای ما راه سفها را به‌سوی مرگ خاکی روشن کرده‌اند ...

* according to one's lights

طبق فهم و شعور شخص

* bring to light

آشکار کردن، افشا کردن، نمایاندن

* come to light

آشکار شدن، افشا شدن، نمایان شدن

* first light

پگاه، سحر

* in (the) light of

با در نظر گرفتن، نظر به، از نقطه نظر

in the light of recent events, we have decided to delay our departure

با در نظر گرفتن رویدادهای اخیر تصمیم گرفته‌ایم عزیمت خود را به تعویق بیاندازیم.

* light at the end of a tunnel

پایان کار دشوار

* light up

1- روشن کردن یا شدن، نورانی کردن یا شدن 2- درخشنده کردن یا شدن، برق زدن

* see the light of day

آشکار شدن، برملا شدن، اعلام شدن

* stand in one's own light

(با اعمال نابخردانه) به خود و شهرت خود صدمه زدن

* strike a light

شعله‌ور ساختن، (آتش) افروختن

* throw light on

(موضوع و غیره) روشن کردن، آشکار کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن