light (1)
معنی کامل و مثالها
/līt/n., adj., adv., vi., vt.
● نور، روشنی، شید، ورغ، فروز، روشنا، فروغ، پرتو، - تاب
the light of the sun
نور خورشید
a strong light
نور قوی
moonlight
نور ماه، مهتاب
God said, "let there be light!" and there was light
(انجیل) خداوند گفت ((نور بتابد!)) ((و نور بوجود آمد)).
as night fell, the lights in the sky multiplied
شب که فرارسید نور آسمان (ستارگان) بیشتر شد.
● میزان یا شدت نور (که برحسب lumens سنجیده میشود)
● روشنایی، فروزش
the dim light of a candle
نور کم شمع
daylight
روشنایی روز
he was up with the first light
او سحرگاه بلند شد.
● منبع نور (مانند خورشید یا چراغ یا لامپ)
I turned on the light
چراغ را روشن کردم.
an electric light
چراغ برق
light bulb
لامپ (برق)
● جلوه، نمود، نما، وجهه
his own testimony put him in a very bad light
شهادت خودش وجههی او را خراب کرد.
every mother saw her own children in the best light
هریک از مادران فرزندان خود را از آنچه که بودند، بهتر میدید.
● بینش، ادراک، شعور، فهم، دانش، روشنی فکر یا روح، الهام
he acted according to his own lights
رفتار او به اندازهی شعورش بود.
to shed light on the past
گذشته را نمایان کردن
● شمع محفل، چشم و چراغ، شخصیت برجسته، چهرهی درخشان
one of the leading lights of the English Renaissance
یکی از چهرههای برجسته رنسانس در انگلیس
he was the shining light of our family
او چشم و چراغ فامیل ما بود.
● حالت چشم، سوی چشم، قیافه، وجنات
a menacing light came into his eyes
چشمانش حالت تهدید آمیزی به خود گرفت.
he listened with a fiery light burning in his eyes
او در حالی که نوری آتشین در چشمانش زبانه میکشید، گوش فرا داده بود.
● رجوع شود به: lighthouse
● (رانندگی) چراغ راهنمایی
he stopped at the red light
او جلو چراغ قرمز توقف کرد.
at the third light, turn left
به چراغ راهنمای سوم که رسیدی به سمت چپ بپیچ.
● فندک، آتش، کبریت
he took out a cigarette and asked me for a light
او سیگاری در آورد و از من کبریت خواست.
● رجوع شود به: lightface
● (جمع) رجوع شود به: footlights
● (وسیلهی راه دادن نور) پنجره، نورگیر، دریچه، روزنه
● نورانی، روشن، پرنور
the rooms are light and airy
اتاقها پر نور و دلباز هستند.
it is six p.m., but outside it is still light
ساعت شش بعداز ظهر است ولی بیرون هنوز روشن است.
● (رنگ به ویژه رنگ پوست و چشم) کمرنگ، سفید، روشن
light blue
آبی کمرنگ
though she had black hair, her skin was light
با وجود آنکه گیسوی سیاه داشت پوستش سپید بود.
he is lighter than his brother
او از برادرش سفیدتر است.
● افروختن، آتش زدن یا گرفتن، محترق شدن یا کردن
the fuse lighted at once
فتیله فورا آتش گرفت.
to light a fire
آتش افروختن
to light a cigarette
سیگار روشن کردن
● نورانی کردن، فروزان کردن، روشن کردن یا شدن، نوردادن
she lighted the lamps
او چراغها را روشن کرد.
lamps light the street
لامپها خیابان را روشن میکنند.
a well-lighted room
اتاق پرنور
● سرزنده کردن، روح دادن، سرشوق آوردن یا آمدن
when he speaks people light up
وقتی او حرف میزند، مردم به شوق میآیند.
her face lit up at the sight of her child
با دیدن فرزندش چهرهاش روشنتر شد.
● (با نور دادن) راهنمایی کردن
the beacon light guided the ships to harbor
فانوس دریایی کشتیها را به لنگرگاه راهنمایی کرد.
all our yesterdays have lighted fools the way to dusty death
(شکسپیر) دیروزهای ما راه سفها را بهسوی مرگ خاکی روشن کردهاند ...
* according to one's lights
طبق فهم و شعور شخص
* bring to light
آشکار کردن، افشا کردن، نمایاندن
* come to light
آشکار شدن، افشا شدن، نمایان شدن
* first light
پگاه، سحر
* in (the) light of
با در نظر گرفتن، نظر به، از نقطه نظر
in the light of recent events, we have decided to delay our departure
با در نظر گرفتن رویدادهای اخیر تصمیم گرفتهایم عزیمت خود را به تعویق بیاندازیم.
* light at the end of a tunnel
پایان کار دشوار
* light up
1- روشن کردن یا شدن، نورانی کردن یا شدن 2- درخشنده کردن یا شدن، برق زدن
* see the light of day
آشکار شدن، برملا شدن، اعلام شدن
* stand in one's own light
(با اعمال نابخردانه) به خود و شهرت خود صدمه زدن
* strike a light
شعلهور ساختن، (آتش) افروختن
* throw light on
(موضوع و غیره) روشن کردن، آشکار کردن