دیکشنری فارسی

light (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/līt/adj., adv., vi.

● سبک، کم وزن

a light suitcase

یک چمدان سبک

he is four kilos lighter than before

او چهار کیلو از قبل سبکتر شده است.

light sleep

خواب سبک

light lunch

ناهارسبک

a light cake

کیک سبک

a light truck

کامیون سبک

light industry

صنایع سبک

light weaponry

سلاح‌های سبک

a light coin

سکه‌ی سبک

I like to travel light

من دوست دارم سبک سفر کنم.

a light overcoat

پالتو سبک

● ملایم، کم‌رنگ، آرام، آهسته، لطیف، (رنگ) باز

a light blow

یک ضربه‌ی ملایم

a light sound

صدای ملایم

a light breeze

نسیم ملایم

the print was too light to read

چاپ آنقدر کم‌رنگ بود که نمی‌شد آن را خواند.

● آسان، کم زحمت، ساده، تحمل پذیر

light housekeeping

خانه دارای کم زحمت

light reading

مطلب خواندنی ساده

his duties were light

وظایف او آسان بود.

a light illness

بیماری جزیی

● کم، ناچیز، خفیف

light traffic

رفت و آمد کم

light rain

باران کم

light taxes

مالیات‌های کم

● دوستانه، غیر رسمی

light conversation

مکالمه‌ی دوستانه

● سبکسر(انه)، بوالهوس(انه)، دمدمی، بی‌خیال

his light conduct and his intemperate opinions

رفتار سبک سرانه و عقاید افراط آمیز او

● هرزه، هیز، جلف

a light woman

زن جلف

● (نوشیدنی) کم الکل، ضعیف، کم کالری

light wine

شراب ضعیف

light beer

آبجو سبک (ملایم)

● پودر مانند، آردسان، ریزه ریزه، نرم

light sand

شن بسیار ریز

● چابک، فرز، تند دست، تیزپای

he was light on his feet

او تیز پای بود.

● شاد، دلخوش، شنگول

lighthearted

سرخوش

● منگ، گیج

● (زبان‌شناسی - معانی بیان) هجای بی تکیه (یا کم تکیه)، هجای بی فشار (یا کم فشار)، غیر موکد

● (محلی) پیاده شدن (از اسب یا ماشین و غیره) (بیشتر می‌گویند: alight)

● (به ویژه پس از سفر دراز) فرود آمدن، نشستن

ducks were lighting on the pond

مرغابی‌ها بر تالاب فرود می‌آمدند.

● (با: on یا upon) رخ‌دادن، اتفاق افتادن، (اتفاقا) روی‌دادن، رسیدن به

he lighted upon that lonely spot quite by accident

او کاملا به‌طور اتفاقی به آن جای خلوت رسید.

● (ضربه و غیره) ناگهان فرود آمدن، ناگهان زدن

the blow he lighted knocked me out of the window

ضربه‌ای که وارد آورد، مرا از پنجره بیرون انداخت.

* light in the head

1- منگ، گیج 2- احمق، سفیه، کم عقل

* light into

(عامیانه) 1- حمله کردن 2- نکوهش کردن، سرزنش کردن

* light out

(عامیانه) ناگهان عزیمت کردن

* make light of

دست کم گرفتن، ناچیز تلقی کردن، سرسری گرفتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن