limb (1)
معنی کامل و مثالها
/lim/n., vt.
● دست، پا، بال، (جمع) دست و پا، اندام جنبشی
they cut off his limbs
دست و پای او را بریدند.
artificial limbs
اندامهای مصنوعی
the taxi was so crowded that I could hardly move a limb
تاکسی آنقدر پر بود که به سختی میتوانستم دست و پای خود را حرکت بدهم.
● شاخهی بزرگ درخت، بزرگشاخه
the limbs of an enormous oak
شاخههای یک درخت بلوط بزرگ
● (هر چیزی که از چیز دیگری برون آمده باشد مانند شاخه یا دست و غیره) پهنک، زایده، بازو
● شعبه، بخش، نماینده، عضو، عامل
a policeman is a limb of the law
پاسبان، عامل اجرای قانون است.
● شاخهای از هرچیز
a limb of the sea
شاخهای از دریا
● (انگلیس - عامیانه) بچهی شیطان
● (نادر) قطع عضو کردن، بند از بند جدا کردن
● (درخت) شاخ و برگ بریدن
* out on a limb
(عامیانه) در موقعیت خطرناک، در معرض خطر