دیکشنری فارسی

limb (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/lim/n., vt.

● دست، پا، بال، (جمع) دست و پا، اندام جنبشی

they cut off his limbs

دست و پای او را بریدند.

artificial limbs

اندام‌های مصنوعی

the taxi was so crowded that I could hardly move a limb

تاکسی آنقدر پر بود که به سختی می‌توانستم دست و پای خود را حرکت بدهم.

● شاخه‌ی بزرگ درخت، بزرگ‌شاخه

the limbs of an enormous oak

شاخه‌های یک درخت بلوط بزرگ

● (هر چیزی که از چیز دیگری برون آمده باشد مانند شاخه یا دست و غیره) پهنک، زایده، بازو

● شعبه، بخش، نماینده، عضو، عامل

a policeman is a limb of the law

پاسبان، عامل اجرای قانون است.

● شاخه‌ای از هرچیز

a limb of the sea

شاخه‌ای از دریا

● (انگلیس - عامیانه) بچه‌ی شیطان

● (نادر) قطع عضو کردن، بند از بند جدا کردن

● (درخت) شاخ و برگ بریدن

* out on a limb

(عامیانه) در موقعیت خطرناک، در معرض خطر

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن