دیکشنری فارسی

limber (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/lim´bǝr/adj., vt., vi.

● قابل انعطاف، خم‌پذیر، خمش پذیر، نرم، خم‌شدنی

a gold necklace as limber as a ribbon

گردن‌بند طلا به نرمی روبان

● دارای بدن نرمش دار، پرنرمش

a ballet dancer's limber body

بدن نرم رقاص باله

● نرمش کردن، (معمولا با: up) تمرین و ورزش کردن

to limber the fingers

انگشتان خود را نرمش دادن

before each race, he limbers up for fifteen minutes

پیش از هر مسابقه‌ای پانزده دقیقه نرمش می‌کند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن