limp (1)
معنی کامل و مثالها
/limp/vi., n.
● لنگیدن، شلیدن، لنگان لنگان رفتن
an old man was limping along the street
پیر مردی در راستای خیابان میلنگید.
why are you limping?
چرا میشلی؟
● (کشتی و اسب و اتومبیل عیب دار و غیره) لک لک کنان رفتن، افتان و خیزان رفتن
the plane limped over the airport, its engine coughing
هواپیما تلو تلو خوران بر فراز فرودگاه آمد در حالیکه موتور آن عطسه میکرد.
his logic limps woefully
پای منطق او بد جوری میلنگد.
the ship limped into the harbor
کشتی لک لک کنان خود را به بندرگاه رساند.
the country's economy is limping
پای اقتصاد کشور لنگ است.
● لنگی، شلی، لنگش
to walk with a limp
با لنگی راه رفتن (لنگیدن)
to have a slight limp
کمی شل بودن، کمی لنگی داشتن