دیکشنری فارسی

limp (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/limp/vi., n.

● لنگیدن، شلیدن، لنگان لنگان رفتن

an old man was limping along the street

پیر مردی در راستای خیابان می‌لنگید.

why are you limping?

چرا می‌شلی‌؟

● (کشتی و اسب و اتومبیل عیب دار و غیره) لک لک کنان رفتن، افتان و خیزان رفتن

the plane limped over the airport, its engine coughing

هواپیما تلو تلو خوران بر فراز فرودگاه آمد در حالی‌که موتور آن عطسه می‌کرد.

his logic limps woefully

پای منطق او بد جوری می‌لنگد.

the ship limped into the harbor

کشتی لک لک کنان خود را به بندرگاه رساند.

the country's economy is limping

پای اقتصاد کشور لنگ است.

● لنگی، شلی، لنگش

to walk with a limp

با لنگی راه رفتن (لنگیدن)

to have a slight limp

کمی شل بودن، کمی لنگی داشتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن