دیکشنری فارسی

limp (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/limp/adj.

● شل (به ویژه در مورد چیزی که قبلا سفت یا شق یا استوار بوده)، لمس، لخت

the paralyzed child's hands were limp and lean

دستان کودک افلیج لخت و نحیف بودند.

● سست، بی‌حال، شل و ول

when I heard the news my hands and feet went limp

تا خبر را شنیدم دست و پایم سست شد.

● (به ویژه د رمورد جلد کتاب) نرم و خم شو، انعطاف پذیر، خم‌پذیر، جلد شمیزی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن