دیکشنری فارسی

line (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/līn/n., vi., vt.

● خط، سطر، کشه، رج، کشا

I drew a straight line on a paper

یک خط راست روی کاغذ کشیدم.

two parallel lines

دو خط موازی

draw a red line under each error

زیر هر اشتباه یک خط قرمز بکش.

the straight line of the coast

خط مستقیم ساحل

a crooked line

خط کج

● طناب، نخ، ریسمان، رسن، بند، رشته، رجه (که روی آن لباس می‌خشکانند - clothesline هم می‌گویند)، نوار متر، نوار اندازه گیری، سیم (به ویژه سیم یا ریسمان تراز)، طناب کشتی، افسار

a fishing line

رسن ماهیگیری

he dropped the line over the horse's neck

افسار را بر گردن اسب انداخت.

only the strongest line will serve

فقط محکم ترین طناب به‌درد می‌خورد.

● خط تلفن، سیم تلفن (یا تلگراف و غیره)، شبکه‌ی سیم کشی، سیم برق، (تلفن) خط فرعی

call me on line 12

با خط فرعی 12 به‌من تلفن بزن.

lines of communication

خطوط ارتباطی

● لوله‌ی آب، لوله‌ی گاز، لوله کشی

there is a leak in the gas line

لوله‌ی گاز سوراخ دارد.

a new sewage line

مجرای جدید فاضلاب

● (در برخی بازی‌های ورزشی مانند فوتبال) خط دور زمین، (مسابقه‌ی دو و پرش و غیره) خط آغاز، خط پایان

the left sideline

خط سمت چپ زمین

● خط مرزی، سرحد پایان

a state line

مرز ایالت

● خط فاصل، خط جداساز، بخشگر، خط تفکیک

● (جمع) برون نما، طرح، سبک

it is built along modern lines

به سبک جدیدی ساخته شده است.

● (قدیمی) سرنوشت، قسمت

● (معمولا جمع) نقشه‌ی ساختمان، نقشه‌ی عملیات

● صف، ردیف، رده، دخ، آمود، راسته، راستا

the line of people in front of the bakery shop

صف مردم جلوی دکان نانوایی

a line of new houses

یک ردیف خانه‌ی نوساز

waiting in line for tickets

برای بلیت در صف ایستادن

● سطر، مصرع، بیت

three lines of poetry

سه سطر شعر

a ten-line letter

نامه‌ی ده سطری

the last line of the page

آخرین سطر صفحه

● سلسله، زنجیره

a line of democratic presidents

یک سلسله روسای جمهور دموکرات

● رجوع شود به: lineage

● اعقاب، بازماندگان، تبار، نسل، دودمان، خانواده

descended from a noble line

از اعقاب یک خانواده‌ی اشرافی

the sire of an evil line

نیای یک نسل خبیث

● خط اتوبوس (یا ترن یا کشتی یا هواپیما و غیره)، شرکت اتوبوس رانی، (راه آهن و غیره) ریل، خط آهن، شاخه‌ی راه آهن

a city bus line

خط اتوبوس شهری

this state's freight lines

راه آهن‌های باری این ایالت

the airline is hiring

شرکت هواپیمایی (کارمند) استخدام می‌کند.

the main line of the railroad

خط اصلی راه آهن

● مسیر، خط سیر، (ارتش) خط تیر

the line of fire

خط آتش، خط تیر

flight line

مسیر پرواز

a rocket's line of flight

خط سیر یک موشک

● نحوه‌ی عمل یا بیان، فحوا، طرز، روش، خط مشی، سیاست، شیوه

the line of an argument

طرز استدلال

he explained the lines of his foreign policy

او رئوس سیاست خارجی خود را توضیح داد.

● پیشه، حرفه، شغل، کار

what's his line?

حرفه‌ی او چیست‌؟

choose a different line of work

شغل دیگری را انتخاب کن.

this is out of my line

این کار کارمن نیست (از عهده‌ی من خارج است).

● نوع کالا، جنس، قماش، فقره، جور، قلم

a carefully engineered production line

خط تولیدی که با دقت مهندسی شده است

the new store sells different lines of foreign goods

فروشگاه جدید اقلام گوناگونی از کالاهای خارجی را به‌فروش می‌رساند.

● رشته‌ی تخصص، رشته‌ی مورد علاقه (یا استعداد)

English literature is his main line

رشته اصلی او ادبیات انگلیسی است.

● منبع اطلاع، خبر، آگهداد

he tried to get a line on his brother's plans

کوشید درباره‌ی نقشه‌های برادرش اطلاع کسب کند.

he gave me a line on a bargain

او درباره‌ی یک معامله‌ی خوب به من خبر داد.

● نامه‌ی کوتاه، یادداشت

drop me a line when you can

هر وقت توانستی نامه‌ای برایم بنویس.

● (جمع - در نمایشنامه و تئاتر) جمع مکالمات نمایش، جمع سخنان هر بازیگر، نقش

you have to memorize your lines

باید نقش خود را از حفظ کنی.

● (عامیانه) چاخان، شیره مالی

don't give me that line!

چاخان نکن‌!

● (خودمانی) یک ذره کوکایین

● (انگلیس) قباله‌ی ازدواج (marriage lines هم می‌گویند)

● (جغرافی) خط استوا، خط نصف النهار

● (هندسه - ریاضی) خط راست، خط، ضلع

line equation

معادله‌ی خطی

● (ارتش) ستون، خط جبهه، خط پدافندی، پیاده نظام، نیروهای رزمی

our (defensive) line is holding

خط دفاعی ما پایداری می‌کند.

● (موسیقی) آهنگ، نوا

a musical line

آهنگ موسیقی

● خط کشیدن، خط دار کردن، (با خط) مشخص کردن، آمودن، مخطط کردن

lined paper

کاغذ خط دار

● چروک انداختن، چروک، چین و چروک

● (معمولا با: up) ردیف کردن، به صف کردن، متوافق کردن، هماهنگ کردن

they lined them up and marched them off to the front

آنها را به صف کردند و پیاده به جبهه فرستادند.

● صف کشیدن، قطار شدن

Elms lined the street

درختان نارون در راستای خیابان صف کشیده بودند.

● در امتداد لبه‌ی چیزی قرار دادن، در راستای چیزی قرار دادن یا بودن

to line the walk with flowers

در امتداد پیاده‌رو گل کاشتن

colored pictures lined the walls

تصاویر رنگی دیوارها را مزین کرده بود.

* all along the line

1- همه جا، هرجا 2- درهر مرحله (از رویدادها)

* bring (or come or get) into line

به صف کردن (یا شدن)، ردیف کردن، همساز کردن، سر راست کردن

* down the line

کاملا، سرتاسر، کلا

* draw the (or a) line

حد (برای چیزی) معلوم کردن، خط و نشان کشیدن

* get a line on

(عامیانه) اطلاعات کسب کردن (درباره‌ی چیزی)، دریافتن، خبر گرفتن

* hard lines

(انگلیس - خودمانی) بد بیاری، بد بختی

* hit the line

1- (فوتبال آمریکایی) توپ را از میان خط دفاعی تیم مخالف به پیش بردن 2- شجاعت به‌خرج دادن

* hold the line

خط دفاعی را حفظ کردن، عقب نشینی نکردن، به مقاومت ادامه دادن

* in line

1- در صف، به خط، ردیف 2- در توافق، همساز 3- دارای رفتار خوب یا بجا

* in line for

مورد نظر (برای شغل یا کاری)، نفر بعدی (برای تصدی)

* in line of duty

(به ویژه درمورد مامور انتظامی) حین انجام وظیفه

* lay (or put) it on the line

1- (پول) پرداختن، سلفیدن 2- رک و راست حرف زدن 3- (شهرت یا مقام و ... خود را برای کاری) به خطر انداختن

* line out

با صدای بلند یا لحن موکد خواندن (آواز)

to line out a song

آوازی را بلند خواندن

* line up

1- صف کشیدن، به صف شدن 2- به‌صورت صف یا ردیف در آوردن 3- سامان بخشیدن، قول کمک گرفتن 4- برضد کسی موضع‌گرفتن

* on a line

تراز، هموار، هم سطح

* on line

مورد کاربرد، مورد استعمال، در تولید، آماده‌ی تولید

* out of line

1- کج، خارج از خط، لنگ، تابدار 2- ناسازگار، ناهمساز، نامتوافق 3- نافرمان، سرکش

* read between the lines

معنی نهفته‌ی چیزی را دریافتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن