دیکشنری فارسی

list (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/list/n., vi., vt.

● فهرست، لیست، صورت، سیاهه

a list of the books I need

فهرست کتاب‌های مورد نیاز من

make a list of their names

صورت اسامی آنها را تهیه کن.

put my name on the list too

نام مرا هم در فهرست وارد کن.

take her name off the list

اسم او را از فهرست حذف کن.

a guest list

فهرست مهمانان

blacklist

فهرست سیاه

a list of our publications

فهرست انتشارات ما

● رجوع شود به: list price

● فهرست کردن، در فهرست وارد کردن، صورت تهیه کردن، (فهرست وار) ذکر کردن

all of the books in the library have been listed

همه‌ی کتاب‌های کتابخانه فهرست شده‌اند.

the workers' listed demands

خواسته‌های فهرست شده‌ی کار گران

the students' names are listed alphabetically

نام دانش آموزان به ترتیب الفبا فهرست شده است.

● (مهجور) نوار، باریکه (به ویژه یک باریکه پارچه)، نواره‌ی رنگ، (رنگ) راه

● مرز

● تراشه‌ی چوب (مانند چوب کبریت)

● رجوع شود به: listel

● کناره‌ی پارچه، حاشیه‌ی پارچه (که قدری ضخیم تر است)

● (مهجور) نوار کردن، به‌صورت نوار یا رشته درآوردن

● شخم زدن

● (قدیمی) وارد خدمت نظام شدن

● (بورس سهام) سهام یا اوراق بهادار را برای خرید و فروش در بورس پذیرفتن، مظنه کردن

* listed building

(انگلیس) ساختمان تاریخی (که در فهرست بناهای تاریخی و مورد حراست وارد شده است)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن