literator معنی فارسی اديب واژههای دیگر با معنی «اديب» bookman اديب، اهل تحقيق وتتبع، کتابفروش bluestocking زن اديب letters testamentary گواهي نامه قيومت شخص اديب يا دانشمند lettered باسواد، اديب، دانشمند belletrist نويسنده شعر و اثارادبي زيبا، اديب. litterateur دانشمند، اديب. literate باسواد، آدم باسواد، اديب literay ادبي، کتابي، اديبانه scholar دانشجو، طالب (علم)، طلبه scholarliness دانشجو، طالب (علم)، طلبه