live (1)
معنی کامل و مثالها
/liv/vt., vi.
● زنده بودن، عمر کردن، زیستن
is his father still living?
(آیا) پدر او هنوز زنده است؟
he lived a long life
او خیلی عمر کرد.
some animals live for centuries
برخی جانوران صدها سال عمر میکنند.
● زنده ماندن، دوام آوردن، جان بهدر بردن
one of the few who lived through war and famine
یکی از اشخاص معدودی که از جنگ و قحطی جان بهدر برد
he is not expected to live through the night
انتظار نمیرود که امشب زنده بماند.
● زندگی خود را (به طرز خاص) گذراندن، بهسر بردن
she lived her days happily
او ایام خود را به خوشی بهسر میبرد.
he lived a useful life
او زندگی پرثمری داشت.
to live honorably
با شرافت زندگی کردن
● خوب زیستن، خوش بودن
he really knows how to live
او بهراستی میداند که چگونه باید زیست.
I am tired of working like a slave -- I want to live
از اینکه مانند یک برده کار کنم خسته شدهام، میخواهم واقعا زندگی کنم.
● زندگی کردن (به کمک چیزی)
to live on a pension
با حقوق بازنشستگی زندگی کردن
he still lives off his father
هنوز پدرش خرجی او را میدهد.
● ارتزاق کردن، تغذیه کردن با
she lives on fruits and vegetables
غذای او میوه و سبزیجات است.
● زیستن در، ساکن بودن در، ماوا داشتن در، منزل داشتن، سکونت کردن
living in an apartment
زندگی کردن در آپارتمان
I now live in San Diego
من اکنون در ساندیاگو زندگی میکنم.
fishes live in water
ماهیها در آب زندگی میکنند.
does anyone live in that house?
آیا در آن خانه کسی سکونت دارد؟
(Ferdowsi) ... for he who sorrows, lives a shorter life
... که کمتر زید هرکه او غم خورد
● طبق چیزی زندگی کردن، با پیروی از چیزی زیستن
to live one's faith
طبق دین خود زندگی کردن
● در خاطرهها ماندن، باقیماندن
men's good deeds live after them
کارهای نیک مردم پس از آنها باقی میماند.
that memory will live in my heart forever
آن خاطره همیشه در قلبم زنده خواهد بود.
* live and let live
گذشت و اغماض داشتن، در کار دیگران دخالت نکردن، زیست کن و بگذاز بزیند
* live down
(خاطرهی شکست یا شرم یا فاجعه و غیره را) منکوب کردن و به زندگی ادامه دادن
* live high
با تجمل زندگی کردن، در رفاه زیستن
* live in
در محل خدمت (یا پیشخدمتی) خود زیستن
* live it up
1- عیش و عشرت کردن، در رفاه و تجمل زیستن 2- خوش بودن
* live out
تا آخر (چیزی) دوام آوردن، تا پایان چیزی زنده بودن
what happens if I live out my savings?
اگر پس از تمام شدن پس اندازم زنده باشم چی؟
* live up to
طبق انتظار (یا شهرت یا آرمان خود) زندگی کردن
I have to live up to my own moral standards, not yours!
من باید مطابق معیارهای اخلاقی خودم زندگی کنم نه معیارهای شما!
* live well
1- در رفاه و تجمل زندگی کردن 2- پارساوار زیستن
* live with
1- با کسی زندگی کردن، در خانهی کسی زندگی کردن، همخانه بودن 2- همخوابگی کردن با 3- تحمل کردن، ساختن با، تاب آوردن
* where one lives
(خودمانی) در جای حساس و آسیب پذیر