دیکشنری فارسی

loaf (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/lōf/n., pl.

● گرده‌ی نان، قرص نان، یک عدد نان (به ویژه نان ساندویچی)

she slices a loaf of bread and makes several sandwiches

او یک تکه نان را می‌برد و چندین ساندویچ درست می‌کند.

● (هر تکه ماده‌ی خوراکی به‌شکل نان ساندویچی) کوفته، قلمبه، کله، پرازده، چونه، لخته، تکه

ham loaf

تکه‌ی گوشت خوک

meatloaf

چونه‌ی گوشت چرخ شده (که در فر می‌پزند)

● رجوع شود به: lump

● (انگلیس - خودمانی) کله، مخ

* loaf sugar

(انگلیس) قند خرد کرده، مکعب قند، قند حبه

* sugar loaf

کله قند

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن