دیکشنری فارسی

long (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/lôŋ/vi.

● (سخت) آرزو کردن، از ته دل خواستن، ویر گرفتن، پر کشیدن، غنج زدن، شنگیدن

I long for my children

دلم برای فرزندانم پر می‌زند.

she longed to go back home

آرزوی برگشت به وطن به دلش مانده بود.

he longs for affection

او تشنه‌ی محبت است.

the hungry child looked longingly at the food in the shop

کودک گرسنه با حسرت به خوراک‌های مغازه نگاه می‌کرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن