دیکشنری فارسی

lump (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/lump/n., adj., vt., vi.

● قلنبه، تکه، غنده، کلوخه، شرحه، پرازده، کنجل، کنجله، چونه

a lump of coal

یک کلوخه زغال سنگ

a lump of led

یک تکه سرب

a lump of dough

یک چونه خمیر

a raw lump of meat

یک قلنبه گوشت خام

a lump of butter

یک قلنبه کره

a lump of bread

یک تکه نان

● حبه، حب، دانه، گویک، گویه، حبه قند

a lump of sugar

یک حبه قند

sugar and lump sugar

شکر و قند

● (پزشکی) غده، قلنبه شدگی، آژخ، گندمه، گندله، گرمان، گرهک، باغره، آمو، دژپیه، دشپیل

the lump found in her breast is malignant

غده‌ای که در پستان او پیدا شده بدخیم است.

● (مهجور) مجموعه

● (مهجور) توده‌ی بزرگ، تعداد زیاد، مقدار معتنابه

● آدم کودن، گنده و خر

he was a lump of a lad

او پسر دکل و احمقی بود.

● (عامیانه - جمع) کتک مفصل، توسری

to take one's lumps

توسری خوردن

to give someone his lumps

به کسی توسری زدن

● حبه‌ای، بصورت قلنبه یا کلوخه، تکه تکه

● یکپارچه کردن یا پنداشتن، از یک قماش دانستن، سرجمع کردن

men were lumped together according to height

مردان را برحسب قدشان دسته بندی می‌کردند.

the newspapers tend to lump all these extremist groups together

روزنامه‌ها تمایل دارند که همه‌ی این دستجات افراطی را از یک قماش بدانند.

don't lump him with the other prisoners

او را با سایر زندانیان در یک دسته قرار نده.

● به‌صورت قلنبه یا حبه در آوردن، تکه تکه کردن، کلوخه کردن یا شدن

one of the plowed fields which was lumped up for melon planting

یکی از کشتزارهای شخم شده‌ای که برای کشت خربزه کلوخه کلوخه شده بود

his pockets were lumped with various articles

اشیای مختلف جیب‌های او را پر و برجسته کرده بود.

the pillow was lumped and uncomfortable

متکا قلمبه قلمبه و ناراحت بود.

● (معمولا با: along - انسان یا حیوان) با سنگینی و بد قوارگی حرکت کردن، لش وار راه رفتن

he entered the room and lumped on the sofa

او وارد اتاق شد و مثل لش خود را روی کاناپه انداخت.

* by the lump (or in the lump)

یکجا، یکپارچه، جمعا، چکی، رویهمرفته

taken in the lump, the team played well

روی‌هم رفته این تیم خوب بازی کرد

* in a (or one) lump

یک‌جا، به‌صورت یک تکه یا قطعه‌ی کامل، تماما، قلمبه

they have offered to buy all of the dishes in one lump

آنها پیشنهاد کرده‌اند که همه‌ی ظرف‌ها را یکجا بخرند.

* lump in one's throat

دستخوش احساسات شدید، در شرف گریه کردن (یا ترکیدن بغض)، بغض کردن

when I saw the coffin, the lump in my throat was ready to burst

وقتی که تابوت را دیدم نزدیک بود بغضم بترکد.

* lump sum

مبلغ سرجمع، مبلغ قلم، مبلغ یکجا، مبلغی که به‌صورت یکجا پرداخت شود

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن