دیکشنری فارسی

luster (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/lus´tǝr/n., vt., vi.

● درخشش (از راه بازتاب نور)، براقی، صیقلی بودن، جلا، فروغ (انگلیس: lustre)

pearl with a beautiful luster

مروارید با درخششی زیبا

the luster of an enameled surface

براقی یک سطح لعاب دار

● نور افشانی، شید افشانی، تابندگی

the luster of stars

تابندگی ستاره‌ها

her presence added luster to the meeting

حضور او جلسه را پر فروغ‌تر کرد.

● چلچراغ، لوستر، هریک از منشورهای چلچراغ و غیره

● (هرماده‌ی براق کننده) لعاب، جلا، بازتابان، بازشیدگر

● پارچه‌ی براق پشم و پنبه

● میزان براقی سطح فلز، بازتابانی

● براق کردن، بازتابان کردن یا شدن، بازشیدگر کردن یا شدن

their helmets lustered in the moonlight

کلاهخودهای آنها در زیر مهتاب برق می‌زد.

● شهره کردن، نام‌دار کردن، جلال و شوکت دادن به، فرمند کردن

names that have lustered Persian literature

نام‌هایی که به ادبیات فارسی جلال و شکوه بخشیده است

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن