دیکشنری فارسی

main (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/mān/n., adj.

● اصلی، عمده، مهشت، پروزی

the company's main branch

شعبه‌ی اصلی شرکت

the main post office

اداره‌ی مرکزی پست

the main road

جاده‌ی اصلی

the country's main exports

صادرات عمده‌ی کشور

the main point

نکته‌ی اصلی

● (لوله کشی آب یا گاز و غیره) شاه لوله

a water main

شاه لوله‌ی آب

● (برق و غیره) شاه سیم، کابل اصلی

● (شعر قدیم) دریا، اقیانوس

● (قدیمی) سرزمین اصلی

the Spanish Main

سرزمین اصلی اسپانیا

● (مهجور) گستره، جای بزرگ

● (مخفف) mainmast و mainsail

● (مهجور) نیرومند، قوی

● وابسته به یا مجاور دکل اصلی کشتی

● (انگلیسی - محلی) جالب توجه، معتنابه، هنگفت

● (مهجور) وابسته به سرزمین پهناور یا دریای بزرگ

* by main force (or strength)

با زور زیاد، با نیروی زیاد، با قوه‌ی قهریه

* in the main

مطلب یا بخش اصلی، به طور کلی، به طور عمده

* the main reason

دلیل عمده

* with might and main

با زور بازو، با کمال قدرت، با نیرومندی تمام

* the main of

بخش عمده‌ی، بخش اصلی (چیزی)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن