دیکشنری فارسی

make (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/māk/vt., n., vi.

● ساختن، به وجود آوردن، ایجاد کردن، درست کردن، آمودن

to make a poem

شعر ساختن

to make a house

خانه ساختن

made of stone

ساخته شده از سنگ

(Lovelace) stone walls do not a prison make

دیوارهای سنگی، زندان به وجود نمی‌آورند.

she made dinner

او شام را آماده کرد.

this watch was made in Korea

این ساعت در کره ساخته شده است.

made in Germany

ساخت آلمان

● جور، مناسب

they were made for each other

اخلاقشان با هم جور درمی‌آمد.

● - کردن، - دادن، - زدن

to make corrections

تصحیح کردن

to make a fire

آتش روشن کردن

to make changes

تغییر دادن

make room for me too!

برای من هم جا باز کنید!

to make a suggestion

پیشنهاد کردن

to make war

جنگ کردن

to make a quick turn

تند چرخ زدن

to make merry

خوشی کردن

to make bold

جسارت کردن

to make ready

آماده کردن

to make a lot of noise

خیلی سر و صدا کردن

to make a speech

نطق کردن

● منصوب کردن، گماشتن، برگزیدن، گماردن

they made her director

او را رئیس کردند.

they made him king at the age of fifty

در پنجاه سالگی او را به شاهی برگزیدند.

● نمایاندن

that beard makes him look old

ریش، او را پیر نشان می‌دهد.

stripes make her taller

(طرح) راه راه، او را بلندتر می‌نماید.

● درست کردن، چیدن، مرتب کردن

she made the beds

او بسترها را مرتب کرد.

he makes the house once a week

او هفته‌ای یک بار خانه را مرتب می‌کند.

● برابر بودن با، مساوی بودن با، (بالغ) شدن (بر)، بودن

two pints make a quart

دو پاینت برابر است با یک کوارت

this makes his sixth novel

این ششمین رمان اوست.

two and two make four

دو و دو می‌شود چهار.

● (شرایط لازم را) داشتن، شدن

you'll make a fine teacher

تو معلم خوبی خواهی شد.

● برقرار کردن، مقررکردن، تدوین کردن، وضع کردن

who made these rules?

چه کسی این مقررات را ساخته است‌؟

the parliament makes laws and the government implements them

مجلس قانون وضع می‌کند و دولت آن را اجرا می‌کند.

lawmakers

قانونگذاران

● به دست آوردن، (ثروت) به هم زدن، کسب کردن، موفق کردن یا شدن

to make friends

دوست پیدا کردن یا (شدن)

he made a fortune in the stock market

در بورس سهام ثروت زیادی به چنگ آورد.

that venture made her

آن معامله کار او را رو به راه کرد.

● فهمیدن، درک کردن

what do you make of this movie?

از این فیلم چی سردرآوردی‌؟، از این فیلم چه فهمیدی‌؟

● حدس زدن، برآورد کردن

I make the distance about 400 miles

این مسافت را 400 مایل برآورد می‌کنم.

● وادارکردن، واداشتن، موجب شدن

he made the machine work

او ماشین را به کار انداخت.

he made me laugh

او مرا به خنده آورد.

make him brush his teeth

وادارش کن دندان‌هایش را مسواک بزند.

● رسیدن به (محل)، واردشدن

the ship made port

کشتی به بندر رسید.

we made it to Kashan in two hours

ما دو ساعته به کاشان رسیدیم.

can you make it by yourself?

خودت به تنهایی می‌توانی‌؟

he didn't make the train

او به ترن نرسید.

we made one hundred miles an hour

ما ساعتی صد کیلومتر می‌رفتیم.

● (عامیانه) به عضویت (یا مقام یا شهرت و غیره) رسیدن

he made the team

او را در تیم پذیرفتند.

it made the headlines

سرتیترهای روزنامه را تشکیل می‌داد.

the story made all the papers

داستان در همه‌ی روزنامه‌ها چاپ شد.

● (خودمانی) از راه به در کردن، جماع کردن

they made love

آنها جماع کردند.

● (مسابقات ورزشی) امتیازآوردن، گل زدن

● (حقوق - سند یا مدرک) امضا کردن، اجرا کردن

● (کاری را) آغاز کردن، درصدد بودن

she made to go

آهنگ رفتن کرد.

● فرآوری، تولید، آمایش

● ساخت، طرز ساخت، نوع

tools of heavier make

ابزار سنگین ساخت‌تر

a foreign make of a car

اتومبیل ساخت خارج

this car's make and year

مارک و تاریخ ساخت این اتومبیل

● (خودمانی) هویت، اثرانگشت

do a make on a suspect

شخص مورد سوظن را انگشت نگاری کردن

● سرشت، نهاد، خو، خلق، طبیعت

a man of this make

مردی با این خلق و خوی

● (برق) اتصال، وصل

* make a fool of

مسخره کردن، دست انداختن

* make after

تعقیب کردن، دنبال کسی رفتن

* make a meal on (or of)

خوردن، به عنوان خوراک مصرف کردن

* make as if (or as though) ...

رفتار کردن چنانچه گویی ...

* make away with

1- دزدیدن، بلند کردن، کش رفتن 2- از شر چیزی راحت شدن 3- کشتن، وانمود کردن

* make one's day

(امریکا - خودمانی)روز کسی را موفقیت آمیز کردن

* make do

با آنچه که در دسترس است کاری را انجام‌دادن، با کم ساختن

* make for

1- بسوی جایی حرکت کردن، عازم شدن 2- حمله کردن به، برسرکسی ریختن 3- تمایل داشتن به

* make fun of

مسخره کردن، دست انداختن

* make it

(عامیانه) 1- موفق شدن، نائل شدن 2- سپوختن

* make like

(عامیانه) جعل هویت کردن، تقلید کردن

* make off

فرار کردن، رفتن

* make off with

دزدیدن

* make oneself comfortable

راحت بودن و استراحت کردن، غنودن

* make or break

موجب موفقیت یا شکست شدن

* make out

1- به اشکال دیدن 2- فهمیدن 3- نوشیدن 4- موفق شدن 5- عشق بازی کردن 6- جماع کردن

* make over

1- تعمیر کردن، نوسازی کردن، دگرگون کردن 2- (با امضای سند رسمی) مالکیت را به دیگری منتقل کردن

* make up

1- ترکیب کردن، ساختن، به هم وصل کردن 2- تشکیل دادن 3- اختراع کردن 4- (کمبود و غیره) برطرف کردن 5- جبران کردن 6-ترتیب دادن 7- آشتی کردن 8- بزک کردن، گریم کردن 9- تصمیم گرفتن

* make up to

چاپلوسی کردن، خود شیرینی کردن

* make with

(خودمانی) 1- طبق دستور عمل کردن 2- تولید کردن، ارائه دادن

* on the make

(عامیانه) 1- (برای موفقیت) کوشیدن 2- درصدد یافتن معشوق یا رفیقه بودن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن