march (1)
معنی کامل و مثالها
/märch/vi., vt., n.
● (با گام های موزون مانند سربازان در رژه حرکت کردن) قدمرو کردن، (در صف) پازدن، رهروی کردن
a column of soldiers were marching up the street
یک ستون سرباز داشتند در راستای خیابان قدم رو میکردند.
● راه پیمایی کردن
he said that the troops would begin to march at the crack of dawn
او گفت که هنگام برآمدن خورشید لشگریان راه پیمایی را آغاز خواهند کرد.
we marched forty miles a day
ما روزی 40 مایل راهپیمایی کردیم.
● باوقار و جلال راه رفتن
the bride and groom marched into the hall and slowly knelt in front of their parents
عروس و داماد با گامهای آهسته و موزون وارد تالار شدند و به آهستگی جلوی والدین خود زانو زدند.
● (پیوسته) پیش رفتن
forces that march toward greater social justice
نیروهایی که به سوی عدالت اجتماعی بیشتر، حرکت میکنند
● وادار به رفتن کردن، راندن
● قدمرو، پازدن، راهپیمایی، رهروی
we were too tired to begin another march
ما بیش از آن خسته بودیم که (بتوانیم) راهپیمایی دیگری را آغاز کنیم.
● فاصله (که مقدار آن ذکر میشود)، دوری
the city was at least a day's march away
شهر دست کم در فاصلهی یک روز پیاده روی قرار داشت.
● پیاده روی دراز و خسته کننده
I dreaded the thought of a march to the top of the mountain
من از فکر پیاده روی طولانی به نوک کوه وحشت داشتم.
● پیشرفت پیوسته، حرکت دایم
the march of events
پیشرفت حوادث
the march of science
پیشرفت علم
● (موسیقی) مارش، موسیقی نظامی
a military march
مارش نظامی، رژهی نظامی
● پیاده روی و تظاهرات (سیاسی و غیره)
a peace march
راهپیمایی برای صلح
* march off
راندن، وادار به رفتن کردن
he was marched off to jail
او را به زندان بردند.
* on the march
در حال پیشرفت
our economy is on the march again
اقتصاد ما بار دیگر در حال پیشرفت است.
* steal a march on
(بدون جلب توجه) پیشروی کردن