دیکشنری فارسی

mark (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/märk/n., vt., vi.

● نشان، علامت، نماد، سمبول، نشانه

punctuation marks

نشان‌های نقطه‌گذاری

politeness is a mark of good upbringing

ادب نشانه‌ی تربیت صحیح است.

as a mark of their change of opinion

به عنوان نشانه‌ی تغییر عقیده‌ی آنها

his writings bear marks of haste

در نوشته‌های او نشانه‌هایی از عجله وجود دارد.

● نقطه، لکه، خدشه، پیسی، عیب، گوداب، عوار، خراش، (سگ و گوسفند و غیره) بریدگی گوش

they knew his sheep by the mark on their ears

آنها گوسفندهای او را از روی بریدگی گوششان می‌شناختند.

there were scratch marks all over the wall

جای خراشیدگی همه‌ی دیوار را پوشانده بود.

● برچسب، علامت مشخصه، (کالا و غیره) مارک، انگ

the mark of every Christian

ویژگی هر مسیحی

other distinguishing marks can be worn by navy men

افراد نیروی دریایی می‌توانند علایم مشخصه‌ی دیگری را هم به خود بزنند.

products bearing the mark of this factory

فرآورده‌هایی که مارک این کارخانه روی آن است

● (آزمون و امتحانات) نمره

he got a mark of 20 in history

او در تاریخ نمره‌ی 20 گرفت.

he got good marks at school

در مدرسه نمرات خوبی می‌گرفت.

● اثر انگشت یا علامت (به ویژه صلیب) که بی‌سوادان به جای امضا به کار می‌برند

● معیار کارایی یا کیفیت و غیره

the factory's products are failing to come up to the mark

محصولات کارخانه دارای کیفیت مطلوب نیستند.

● اهمیت، برجستگی، تشخص

a man of mark

یک مرد برجسته

● اثر، تاثیر، هنایش

to leave one's mark in history

تاریخ (یک کشور) را تحت تاثیر قرار دادن

● راهنما، نقطه‌ی عطف

a tower as a mark for fliers

برجی که به عنوان راهنمای خلبانان از آن استفاده می‌شود

● (روی خط کش یا هرچیز مدرج) خط کوتاه، درجه‌نما، زینه‌نما

● آماج، هدف

he hit the mark squarely in the center

او درست به وسط هدف زد.

they picked out officers on horseback as marks

آنها افسران اسب‌سوار را هدف قرار دادند.

● آماج تمسخر (یا حمله یا انتقاد و غیره)، مورد انتقاد (و غیره)

he made a general mark of himself

او خود را مورد تمسخر قرار داد.

● مورد توجه قرار دادن، گوش فرا دادن، توجه

worthy of mark

در خور توجه

mark my word!

به حرف‌هایم توجه کن‌!

● (قدیمی) مرز، سرحد، سرزمین مرزی

● (قدیمی) زمین کشاورزی اشتراکی

● (کشتیرانی) گره یا روبان که در فواصل معین بر طناب ژرفایاب قرار داشت و ژرفا را از روی آن می‌سنجیدند

● (مسابقات) خط آغاز، آغازگاه

runners got on their marks

دوندگان پشت خط آغاز مسابقه مستقر شدند.

● نشانه دار کردن، علامت گذاری کردن

they marked off the farm's boundary

آنها حدود مزرعه را نشانه‌گذاری کردند.

sheets marked by crosses

کاغذهایی که نشان صلیب داشتند

● مشخص کردن، تعیین کردن، برگزیدن

abilities that mark one for success

استعدادهایی که تعیین کننده موفقیت فرد است

● نوشتن، خط کشیدن، نقطه گذاشتن، یادداشت کردن

I marked down everything he said

همه‌ی حرف‌های او را یادداشت کردم.

● نشان دادن، نشانه‌ی چیزی بودن، مشعر بودن، حاکی بودن

a smile marking happiness

لبخندی به نشانه‌ی خوشحالی

the thermometer marked a sudden fall in temperatures

دماسنج، کم شدن ناگهانی گرما را نشان می‌داد.

she marked her displeasure by a frown

او ناخشنودی خود را با اخم و تخم کردن هویدا کرد.

● برجسته کردن، ارجمند کردن، سربلند کردن

scientific discoveries that mark the 19th century

کشفیات علمی که موجب سربلندی قرن نوزدهم است

● (آموزش - ورقه‌ی امتحان) نمره دادن، ارزیابی کردن

to mark examination papers

اوراق امتحانی را نمره دادن

haven't you marked my examination paper yet?

هنوز ورقه‌ی امتحانی مرا تصحیح نکرده‌اید؟

● (کالا و غیره) قیمت گذاری کردن، برچسب قیمت زدن

to mark a shipment of merchandise

یک محموله کالا را برچسب زدن

● (مسابقات ورزشی و بازی) امتیاز طرفین را یادداشت کردن، پوان‌ها را محاسبه کردن

he marked the match

او امتیازات مسابقه را یادداشت می‌کرد.

* beside the mark

1- (نشانه گیری به آماج) خطا، به هدف نخورده 2- نامربوط

* hit the mark

1- به هدف زدن 2- کامیاب شدن، موفق شدن 3- حق داشتن، محق بودن، درست درآمدن

* mark down

یادداشت کردن، نت برداشتن، ثبت کردن

* mark off (or out)

مرز یا حد تعیین کردن، (حدود چیزی را) معین کردن

* make one's mark

کامیاب شدن، اسم درکردن، موفق و مشهور شدن

* mark out for

برگزیدن برای (کاری)، کنار گذاشتن

* mark time

1- (مشق نظامی) درجازدن 2- (موقتا) از پیشرفت بازماندن

* mark up

1- با نشان (یا خدشه یا لکه و غیره) پوشاندن 2- قیمت روی برچسب کالا را بالا بردن 3- (بابت هزینه‌های مغازه و غیره) روی قیمت‌کالا کشیدن 4- متن نهایی لایحه‌ای را تهیه کردن

* miss the mark

1- ناکامیاب شدن یا بودن، موفق نشدن 2- دقیق نبودن، به هدف نزدن

* (God) save the mark!

(ندا - حاکی از شگفتی توام با تمسخر یا تحقیر یا کنایه) نه بابا!، خدا به داد برسد!

* wide of the mark

1- به هدف نخورده 2- نامربوط، بی‌ربط

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن