دیکشنری فارسی

marry (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/mar´ē/vt., vi.

● زناشویی کردن، ازدواج کردن، عروسی کردن، به زنی گرفتن، به شوهری گرفتن، به عقد نکاح درآوردن، وصلت کردن، زن گرفتن، شوهر کردن

I love her (him) and I am going to marry her (him)

او را دوست دارم و با او ازدواج خواهم کرد.

all his children are married

همه‌ی فرزندان او ازدواج کرده‌اند.

will you marry me?

زن من (شوهر من) می‌شوی‌؟

she wants to marry a rich man

او می‌خواهد با مرد پول‌داری ازدواج کند.

he is not the marrying kind

او اهل ازدواج نیست.

which priest is going to marry them?

کدام کشیش آنها را زن و شوهر خواهد کرد؟

● هم‌بسته کردن یا شدن، رابطه‌ی نزدیک برقرار کردن، پیوند دادن، درآمیختن، (نجاری و مکانیکی) جفت کردن

these two wines marry well

این دو شراب به هم می‌خورند (آمیزه‌ی خوبی را تشکیل می‌دهند).

* get married

ازدواج کردن

they got married two weeks ago

آنها دو هفته پیش ازدواج کردند.

* marry into

(از طریق ازدواج) پیوستن به

he married into a rich family

او با خانواده‌ی پولداری وصلت کرد.

* marry off

شوهر دادن، زن دادن

she married off both of her daughters

او هر دو دختر خود را شوهر داد.

* marry up

با هم جور کردن، با هم جفت کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن