marry (1)
معنی کامل و مثالها
/mar´ē/vt., vi.
● زناشویی کردن، ازدواج کردن، عروسی کردن، به زنی گرفتن، به شوهری گرفتن، به عقد نکاح درآوردن، وصلت کردن، زن گرفتن، شوهر کردن
I love her (him) and I am going to marry her (him)
او را دوست دارم و با او ازدواج خواهم کرد.
all his children are married
همهی فرزندان او ازدواج کردهاند.
will you marry me?
زن من (شوهر من) میشوی؟
she wants to marry a rich man
او میخواهد با مرد پولداری ازدواج کند.
he is not the marrying kind
او اهل ازدواج نیست.
which priest is going to marry them?
کدام کشیش آنها را زن و شوهر خواهد کرد؟
● همبسته کردن یا شدن، رابطهی نزدیک برقرار کردن، پیوند دادن، درآمیختن، (نجاری و مکانیکی) جفت کردن
these two wines marry well
این دو شراب به هم میخورند (آمیزهی خوبی را تشکیل میدهند).
* get married
ازدواج کردن
they got married two weeks ago
آنها دو هفته پیش ازدواج کردند.
* marry into
(از طریق ازدواج) پیوستن به
he married into a rich family
او با خانوادهی پولداری وصلت کرد.
* marry off
شوهر دادن، زن دادن
she married off both of her daughters
او هر دو دختر خود را شوهر داد.
* marry up
با هم جور کردن، با هم جفت کردن